گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۸

از پای تا سر چشم شو حسن و جمالش را نگرور ره نیایی سوی او بنشین جمالش را نگر
در نرمش ار بارت دهد از چشم مستش باده کشزان باده چون دل خوش شوی غنج و دلالش را نگر
گیسوی عنبر بوی او وان زلف تو بر توی اووان نرگس جادوی او آن خط و خالش را نگر
افسونگری‌ها را به بین وان جادوئیها را ببینصد فتنه آرد یکنظر چشم غزالش را نگر
در خنده شیرین او بس زهره بین شادی کنانوز عارض و ابروی او بدر و هلالش را نگر
یکدم به پیش او نشین کان حیا و شرم بینیکره برویش کن نظر وان انفعالش را نگر
یک بوسه از لعلش بگیر زان زندهٔ جاوید شولعل مذابش را بچش آب زلالش را نگر
از خنده زیر لبش رمز جمالش فهم کنوز ناز واز تمکین او جاه و جلالش را نگر
ای پند گوی هوشمند جان و دلم را شد پسنداز روی و مویش بند و بند پندی مگو بندی میار
من واله جانانه‌ام از خویشتن بیگانه‌امعاقل نیم دیوانه‌ام دیوانه را کاری مدار
دیوانه را تدبیر چیست جزبند و جززنجیر چیستاین وعظ و این تذکیر چیست یکدم مرا با من گذار
دل از جهان بگسسته‌ام در زلف جانان بسته‌اماز خویشتن هم رسته‌ام با غیر یارم نیست کار
من ترک مستی چون کنم روسوی پستی چون کنمدر عشق سستی چون کنم عشقست عالم را مدار
از من مجو صبر و درنک بگذار حرف عار و ننگنی صبر دارم نی در نک نه ننگ میدانم عار
عاشق ملامت جو بود راه سلامت کی رودرسوائی او را میسزد با وعظ و پند او را چکار
ای واعظ عاقل نما فیض از کجا پند از کجابگذر تو از تقصیر ما جرم از مجانین در گذر