غزل شمارهٔ ۴۱۱
در سر چو خیال تو درآیددرهای فرح به رخ گشاید
هرگاه به یاد خاطر آئیفردوس برین به خاطر آید
نام تو چو بر زبان رانمهر موی زبان شود سراید
جان را بخشد حیات تازهپیکی که ز جانب تو آید
چشم از خط نامه نور گیردجان فیض ز معنیش رباید
تا دیده به خون دل نشوئیحاشا که دوست رخ نماید
چشم نگریسته در اغیارآن حسن و جمال را نشاید
تا دل نکنی ز غیر خالیدر وی دلدار در نیاید
حق در دل آن کند تجلیکاین آینه از سوی زداید
چشمی که گذر کند ز صورتمعنیش جمال مینماید
چشم سر و سر گشوده دارمتا او ز کدام در درآید
چون فیض دل شکسته دارداو را رسد ار غمی سراید