گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۲

شکر تو چسان کنم که شایداز جز تو ثنای تو نیاید
گر هم نکنم ثنا چه گویمنطقم بچه کار دیگر آید
آن لب که ثنای تو نگویدآخر بچه خوشدلی گشاید
آندست که دامنت نگیرداز بهر چه زاستین برآید
آن پای که در رهت نپویدسر که رود و بر که آید
آن سر که هوای تو نداردبر تن بکدام امید باید
آندل که درو محبتت نیستدر سینه چو نغمه می‌سراید
آن جان که ز تو نشان نداردحقا که بجای تن نشاید
آن دیده که دیده روی خوبتبر غیر چگونه میگشاید
آن گوش که نام تو شنیدهچون حرف دگر در آن درآید
از فیض تو پای تا سر فیضهر لحظه محبتی فزاید
آنم که سراسر وجودمپیوسته بحمد تو سراید