غزل شمارهٔ ۴۱۰
خدای عزوجل گر ببخشدم شایدسزای بندگیش چون ز من نمیآید
بهر چه بستم جز حق شکسته باز آمددل مرا به جز از یاد حق نمیشاید
برای توشهٔ عقبی بسی نمودم سعیز من نیامد کاری که آن بکار آید
ز بیم آنکه مبادا خجل شود فردادلم بطاعتی امروز می نیاساید
نرفتهام بره حق چنانکه باید رفتنکرده هیچ عبادت چنانکه میباید
مگر بهیچ ببخشند جرم هیچان راز هیچ هیچ نیابد ز هیچ هیچ آید
تمام روز درین غم بسر برم که صباحبرای من شب آبستنم چه میزاید
دلم رمید وز من بهتری نمییابداگر دو چار گردد بگوش باز آید
حدیث واعظ پر گو نه در خور فیض استبیا بخوان غزلی تا دلم بیاساید