گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۸

مژده‌ای از هاتف غیبم رسیدقفل جهانرا غم ما شد کلید
گوی ز میدان سعادت ربودهر که غم ما بدل و جان خرید
صاف می عشق ننوشد مگرآنکه ز هستیش تواند برید
آنکه ازین باده بنوشد زندتا با بد نعرهٔ هل من مزید
سیر نگردد بسبو یا بخمکار وی از جام بدریا کشید
تا چه کند در دل و در جان مردنشاه این باده چو در سر دوید
ساقی از آن نشاه تجلی کندعاشق بیچاره شود نابدید
حد و نهایت نبود عشق راکی برسد وصف شه بی‌نذید
کوش که تا صاحب معنی شویفیض نسازد بتو گفت و شنید