گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۷

دلم از کشمکش خوف و رجا بسکه طپیدهمگی خون شد واز رهگذر دیده چکید
مالک‌الملک بزنجیر مشیت بسته استتا نخواهد سر موئی نتواند جنبید
خواهشش داد مرا خواهش هر نیک و بدیتا که دل کرد برغبت گنه و می‌لرزید
چو کنم گر ننهم سر به قضا و برضاسخطم را نبود عائدهٔ غیر مزید
هر بدی سر زند از من همه از من باشدلیس ربی و له الحمد بظلام عبید
بار الها قدم دل بره راست بدارتا بهر گام مر او را رسد از قرب نوید
پیش از آنی که کند طایر جانم پروازگر بقربم بنوازی نبود از تو بعید
نا امیدم مکن از دولت وصلت ای دوستکه ز تو غیر تو دانی که ندارم امید
فیض را از می وصلت قدحی ده سرشارتا که در مستی عشق تو بماند جاوید