غزل شمارهٔ ۴۰۰
ای دل مخواه کام که حاصل نمیشودحق از برای کام تو باطل نمیشود
لذتشناس نیست که از دوست غافلستلذت کسی شناخت که غافل نمیشود
تا جا گرفته عشق تو در سینه یک نفساز دل خیال روی تو زایل نمیشود
زنده است انکه در ره تو میشود شهیدمرده است آنکه بهر تو بسمل نمیشود
رو دل به دست آر به سعی از گداز تنتن در گذار تا ندهی دل نمیشود
تن گر دهی به آنچه نوشته است در ازلرنجی که میرسد به تو باطل نمیشود
عاقل اگر به عشق دهد دل میسر استعاشق ولی به موعظه عاقل نمیشود
جاهل اگر رود ز پی علم میشودعالم محقق است که جاهل نمیشود
ای فیض راه میکده عشق پیش گیردل بیطواف میکده کامل نمیشود