گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۹

بی‌دل و جان بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شودبی دو جهان بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شود
بی‌سر و پا بسر شود بی‌تن و جان بسر شودبی من و ما بسر شود بی‌تو بسر نمی‌شود
درد مرا دوا توئی رنج مرا شفا توئیتشنه‌ام و سقا توئی بی‌تو بسر نمی‌شود
در دل و جان من توئی گنج نهان من توئیجان و جهان من توئی بی‌تو بسر نمی‌شود
یار من و تبار من مونس غمگسار منحاصل کار و بار من بی‌تو بسر نمی‌شود
جان بغمت کنم گرو تن شود ار فنا بشوهر چه به جز تو گو برو بی‌تو بسر نمی‌شود
غیر تو گو برو بیاد غیر تو گو برو زیادبی‌تو مرا دمی مباد بی‌تو بسر نمی‌شود
کوثر و حور گو مباش قصر بلور گو مباشحلهٔ نور گو مباش بی‌تو بسر نمی‌شود
کوثر و حور من توئی قصر بلور من توئیحلّه نور من توئی بی‌تو بسر نمی‌شود
شربت و ‌آب گو مباش نقل و نبات گو مباشراحت و خواب گو مباش بی‌تو بسر نمی‌شود
آب حیات من توئی فوز و نجات من توئیصوم و صلوهٔ من توئی بی‌تو بسر نمی‌شود
عمر من و حیات من بود من و ثبات منقند من و نبات من بی‌تو بسر نمی‌شود
هول ندای کن کند نخل مرا ز بیخ و بنهجر مرا تو وصل کن بی‌تو بسر نمی‌شود
گر ز تو رو کنم بغیر ور بتو رو کنم ز غیرجانب تست هر دو سیر بی‌تو بسر نمی‌شود
گر ز برت جدا شوم یا ز غمت رها شومخود تو بگو کجا روم بی‌تو بسر نمی‌شود
فیض ز حرف بس کند پنبه درین جرس کندذکر تو بی نفس کند بی‌تو بسر نمی‌شود