گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۸

خواست دلم که ماتمم سور شود نمیشوداز سرم آتش هوا دور شود نمیشود
از سر بوالهوس هوس جز غم عشق کی بردظلمت شب بغیر روز نور شود نمیشود
مهر بتان دلفریب عقل ز سر نمی‌بردمستی باده هوس شور شود نمیشود
آنکه چشید ذوق می میل بزهد کی کنددیده که دید روی دوست کور شود نمیشود
زاهد خشک را شراب مست کند نمیکنددیو بصحبت ملک حور شود نمیشود
زاهد اگر ز بهر خلد شعله شود دلش چه سودهر حجری ز آتشی طور شود نمیشود
خوی بدی چه جا گرفت می نرود بپند کسمار چگونه از فسون مور شود نمیشود
دوش دلم ز بار خلق کاش رهد نمی‌رهدپای گران ز سر مرا دور شود نمیشود
یار بوعدهٔ گهی خاطر فیض خوش کندماتم من بدین فسون سور شود نمیشود