گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۷

چون سخن از دلبر ما میرودشاهدان را رنگ سیما میرود
چون حدیث یار بی‌پروا کنیداین دل شوریده از جا میرود
در دل ما آ تماشا کن به بینتا چه شور و تا چه غوغا میرود
وین سر شوریده ما را نگردم بدم تا در چه سودا میرود
دل هنوز از هیبت روز الستمی‌تپد هر لحظه از جا میرود
چون بلی گفتیم در روز نخستبر سر ما این بلاها میرود
یکنظر آن لعل میگون دیده‌امخون هنوز از دیده ما میرود
یار آمد گفتگو را بس کنیمصحبتش از کیسه ما میرود
نی غلط کی یار آید سوی مادر سر دیوانه سودا میرود
ز آتش هجران جانان هر سحردود آه فیض بالا میرود