گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۶

در سر شوریده سودا می‌رودکز کجا آمد کجاها می‌رود
وآنکه عاقل خوانیش در کارهادر خیالش سود و سودا می‌رود
گه در آتش می‌رود گاهی در آبخاک بر سر در هواها می‌رود
هیچ در پیش و پس خود ننگرددر بلاهایی محابا می‌رود
خواجه باهوش آی و کار یار بینحرف سوق و سود و سودا می‌رود
خواجه بیهوشست و کارش در زیانعمر رفت و خواجه رسوا می‌رود
دی برفت امروز هم باقی نماندجان به فردا می‌رسد یا می‌رود
این نفس را پاس باید داشتنکاین نفس از کیسهٔ ما می‌رود
جان به جانان تازه می‌کردم به دمور نه جان بی‌جان ز دنیا می‌رود
گوش‌ها بسته است فیضا لب ببندکاین سخن‌های تو بی‌جا می‌رود