گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۸

هرکجا آن ماه‌سیما می‌رودبس دل و بس دین به یغما می‌رود
گر به صحرا رفت دریا می‌شودز آب چشمی کان به صحرا می‌رود
ور به دریا می‌رود خون می‌شودبس که خون دل به دریا می‌رود
سرو آزادی نخواهد بعد از اینگر به باغ آن سرو بالا می‌رود
می‌شود گل رنگ‌رنگ از شرم اگردر چمن بهر تماشا می‌رود
زلف و گیسو چون پریشان می‌کنددر سر شوریده سودا می‌رود
نشنود دل پند واعظ لب ببنداین سخن‌های تو بی‌جا می‌رود
از می لعل شکرریز لبشبر زبان فیض این‌ها می‌رود