گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۱

سر چو بی عشقست ننک جان بوددل که بی دردست نام آن بود
دل که در وی درد نبود کی دلستجان چه سوزی نبودش کی جان بود
دل ندارد جان ندارد هیچ نیستهر کسی که بیغم جانان بود
جان ندارد غیر آن کو روز و شبآتش عشقیش اندر جان بود
دل ندارد غیر آنکو همچو منداغ عشقی در دلش پنهان بود
دردها را عشق درمان میکندگرچه درد عشق بیدرمان بود
داغها را عشق مرهم می‌نهدزانکه داغ عشق مرهم‌دان بود
عشق باشد مرد را سامان و سرخود اگرچه بیسر و سامان بود
عشق اگرچه خود ندارد خان و مانعاشقانرا عشق خان و مان بود
آخر از عاشق جنون طاهر شوددود آتش فیض چون پنهان بود