غزل شمارهٔ ۳۷۰
بی تو یکدم نمیتوانم بودخستهٔ غم نمیتوانم بود
ذرهٔ تا ز من بود باقیبا تو همدم نمیتوانم بود
بیلقایت نمیتوانم زیستبا لقا هم نمیتوانم بود
نظری کن مرا ز من بستانهمدم غم نمیتوانم بود
بنگاهی بلند کن قدرمبیش ازین کم نمیتوانم بود
تا بکی غم خورم که غم نخورمدر غم غم نمیتوانم بود
جام گیتی نمای عشقم دهکمتر از جم نمیتوانم بود
عشق سورست و عقل ماتم منزار ماتم نمیتوانم بود
فیض میگوید مزن دم سردواقف دم نمیتوانم بود