غزل شمارهٔ ۳۷۲
تا چند بزنجیر خرد بند توان بودبی بال و پر شور جنون چند توان بود
با بیخبران بیبصران چند توان زیستدر زمرهٔ کوران و کران چند توان بود
گر چشم تماشای جمال تو نداریمبا حسرت دیدار تو خرسند توان بود
گر نیست بدان زلف دو تا دست رس ماخود موی توان گشت و در آن بند توان بود
با عشق رخت هر چه بخواهی بتوان کرددیوانه توان ز بست خردمند توان بود
ما طایر قدسیم و ز خلوتگه انسیمپا بستهٔ این کهنه قفس چند توان بود
حیفست که جز بندگی نفس کند کسچون بر سر ارواح خداوند توان بود
گر فیض جنون شامل حال تو شود فیضبا عیب سرا پای هنرمند توان بود
با موج محیط غمش آرام توان داشتبا شورش سوداش خردمند توان بود