غزل شمارهٔ ۳۴۲
در روی چه خورشید تو دیدن نگذارندگرد سر شمع تو پریدن نگذارند
از بدر جبین تو هلالی ننمایندگل گل شکفد زان رخ و چیدن نگذارند
صد بار نظر افکنم آن سوی و مکرراز شرم و حیای تو رسیدن نگذارند
لعل تو مگر خمر بهشتست که کس رازان باده درین نشاه چشیدن نگذارند
با آب حیات است که جز خضر خط توکس را بحوالیش چریدن نگذارند
تا تیغ زدی جان طلبی قاعدهٔ کیستبسمل شدگانرا بطپیدن نگذارند
در دام تو افتاد دل فیض و مر او رازین سلسله تا حشر رهیدن نگذارند