غزل شمارهٔ ۳۴۱
صد جلوه کنی هر دم و دیدن نگذارندگل گل شکفد زان رخ و چیدن نگذارند
در باغ جمالت گل و ریحان فراوانیک مردم چشمی بچریدن نگذارند
در آرزوی آب حیات از لب لعلتلب تشنه بمردیم و مکیدن نگذارند
عشاق جگر سوخته داغ غمت رادر حسن و جمالت نگریدن نگذارند
پرواز کند طایر جان سوی جنابتدر آرزوی وصل و رسیدن نگذارند
بیهوده پر و بال معارف چه گشائیمدر ساحت عزتو پریدن نگذارند
قرب تو و حرمان مرا تشنه لبی گفتنزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند
در سر سویدای دل و رخ ننماینددر مردمک دیده دویدن نگذارند
تو در نظر و فیض ز دیدار تو محرومغرق می وصلیم و چشیدن نگذارند