غزل شمارهٔ ۳۲۸
زود از درم در آی که تابم دگر نماندمی در پیاله کن که شرابم دگر نماند
تا با خودم حجاب خودم از خودم بگیررفتم چو از میانه حجابم دگر نماند
عقلست پرده نظر اهل معرفتعقل از سرم چو رفت نقاب دگر نماند
دور از تو با خیال تو میداشتم خطابدیدم چو آن جمال خطابم دگر نماند
چندی پی سراب بتان گام میزدمبنمودی آب و روی سرابم دگر نماند
تا بود در برم جگر از دیده میچکیددر فرقتت گداخت سحابم دگر نماند
از دل زدود صیقل غم زنگ معصیتکردم حساب خویش حسابم دگر نماند
تا بستهام امید به تبدیل سیئاتگشتم همه ثواب عقابم دگر نماند
لوح معارف است ضمیر منیر منزان ذوق درس و شوق کتابم دگر نماند
طی شد زمان نماند مکان سعی فیض راساعت رسید رنج شتابم دگر نماند
تا چند بار تن دهدم زحمت روانصد شکر حاجت خورو خوابم دگر نماند