گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۹

نور ازل ظهور کرد رحمت خاص عام شدحکم قضا نفاد یافت کار قدر تمام شد
دانه گندمی فکند آدم پاک را بخاکبهر شکار روح قدس مرکز خاک دام شد
گشت فلک بامر حق بحر وجود کایناتخلعت هر خلیفهٔ در خور خود تمام شد
چون بمراتب وجود جای گرفت یک بیکآنکه ز پس ظهور کرد مر همه را امام شد
میکده را گشود ار ساقی باقی الستعاشق رند باده کش معتکف مدام شد
زمره طالبان حق بر سر مستی آمدندوانکه ز باده ننگ داشت طالب جاه و نام شد
وقت رجوع چون رسید بهر جزای قول و فعلجان که ز تن رمیده بود باز بجسم رام شد
یافت حیات تازه دوست مغز درآمدش بپوستوز تن و جان دشمنان طالب انتقام شد
جان چو بداد دل بکام کار دلش بماند خامفیض چو کند دل ز جان کار دلش تمام شد