غزل شمارهٔ ۳۰۸
جرعهام را جام و مینا تنک شدمستیم را دار دنیا تنک شد
اشک و آهم را دگر جائی نماندهفت گردون هفت دریا تنک شد
تنک گردد سینه چون دل شد فراخاز فراخی سینه را جا تنک شد
چون قفس شد بر روان حسن و خیالعالم پنهان و پیدا تنک شد
وقت شد کز آسمان هم بگذرممنظرم را زیر و بالا تنک شد
پشت بر این توده باید کرد و رفتگردشم بر روی صحرا تنک شد
جان درین عالم نمیگنجد دگرمیروم آنجا که اینجا تنک شد
ساغرم سرشار شد از فیض حقآب شد بسیار دریا تنک شد
یافتم چون ره بعشرتگاه قدسبر دلم عقبا و دنیا تنک شد
سینه بیش از کوه دارد تاب فیضنور حق را طور سینا تنک شد
عمر شد در آرزوی دل تبهروزگارم در تمنا تنک شد