گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۳

خنک دیدهٔ کان ترا دیده باشدز گلزار حسنت گلی چیده باشد
سراپا نظر گشته باشد کسی کوجمال ترا یک نظر دیده باشد
چه دیده است چشمیکه رویت ندیدهچه بشنیده آن کز تو نشنیده باشد
بجمعی تو دزدیده نگذشته باشیکه هر یک نگاهی ندزدیده باشد
خرامان براهیکه بگذشته باشیبسا دل ز حسرت خراشیده باشد
نقاب ارگشائی و گر رخ بپوشیز بیگانه آن روی پوشیده باشد
گره گرزنی زلف را ور گشائیبهر طور باشی پسندیده باشد
نشاط دلم از نشاط تو باشدنخندیده باشی نخندیده باشد
کسی کو گرفته است در بر خیالتبه بیداری او خوابها دیده باشد
خیالت کسیرا که در سر مقیم استمحالست یکلحظه خسبیده باشد
کسی را که عشق نگاریست در سرز سیمای او غم تراویده باشد
چو در وصف حسن تو گوید سخن فیضسرا پای موزون و سنجیده باشد