گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۷

مرا تو دوست نداری خدا نخواسته باشدبنزد خود نگذاری خدا نخواسته باشد
برانیم ز در خویشتن بخواری و زاریحق وفا نگذاری خدا نخواسته باشد
سگان کوی درت را چو بشمری ز سر لطفمرا در آن نشماری خدا نخواسته باشد
ز دست عشق تو خون جگر پیاله پیالهکشم تو رحم نیاری خدا نخواسته باشد
بمیرم و ببرم حسرت رخت بقیامتچنین کشیم به زاری خدا نخواسته باشد
کنم بخدمت تو عرض مدعا دل ریشتو رو بمدعی آری خدا نخواسته باشد
بتو گمان نبرد فیض اینقدر ستم و جورتو این صفات نداری خدای نخواسته باشد