گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۶

خوشا آن دل که مأوای تو باشدبلند آن سر، که در پای تو باشد
فروناید به مُلک هر دو عالمهر آن سر را که سودای تو باشد
سرا پای دلم شیدای آن استکه شیدای سرا پای تو باشد
غبار دل به آب دیده شویمکنم پاکیزه تا جای تو باشد
خوش آن شوریدهٔ شیدای بی‌دلکه مدهوش تماشای تو باشد
دلم با غیر تو کی گیرد آراممگر مستی که شیدای تو باشد
نمی‌خواهد دلم گل گشت صحرامگر گل گشت که شیدای تو باشد
خوشی در عالم امکان ندیدممگر در قاف عنقای تو باشد
ز هجرانت به جان آمد دل فیضوصالش ده اگر رای تو باشد