گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۳

چشم شوخ تو فتنه میسازدابروانت دو تیغه میبازد
قد و خدت چو بگذری بچمنبر گل و سرو و نسترن نازد
از همه نیکوان گرو ببریجلوه‌ات رخش حسن چون تازد
هر که تیری ز غمزهٔ تو خورددین و ایمان و عقل و جان بازد
تیر مژگان کمان ابرویتدم بدم سوی هر کس اندازد
غمزهٔ شوخ را بگوی که تیرسوی هر بوالهوس نیندازد
چون ترا دید میرود از کارفیض‌ سوی تو دست چون یازد