گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۲

همه را خود نوازد و سازدگرچه از خود بکس نپردازد
همه او او همه است خود با خودجاودان نرد عشق می‌بازد
کسوت نو بهر زمان پوشدمرکب تازه دم بدم تازد
گاه شاهد شود کرشمه کندگاه با شاهدان نظر بازد
که نیاز آورد بدرگه خودگاه بر خود بخویشتن نازد
گاه سوزد بقهر دلها راگاه سازد بلطف و بنوازد
هست درمان هر دلی دردیفیض را درد عشق می‌سازد