غزل شمارهٔ ۲۸۴
بنما رخ و جان بستان یعنی بنمی ارزد؟یک جان چه بود؟ صد جان، یعنی بنمی ارزد؟
عشق تو خریدم من بر جانش گزیدم منعشق تو بجان ای جان یعنی بنمی ارزد؟
چون روی تو دیدم من از خویش بریدم منکردم دل و جان قربان یعنی بنمی ارزد؟
دل شد چو غمت را جا سر رفت درین سوداآن سود بدین خسران یعنی بنمی ارزد؟
دریای غم عشقت گر غرق سرشگم کردآن بحر بدین طوفان یعنی بنمی ارزد؟
گر خانه کنم ویران گنجم دهد آن سلطانآن گنج بخان و مان یعنی بنمی ارزد؟
یکبوسه از آن بستان و ندر عوضش جان دهوالله که بود ارزان یعنی بنمی ارزد؟
خون گرچه بسی خوردم عشق تو بسر بردمفیض این بنگر با آن یعنی بنمی ارزد؟