گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۶

گر یار بما رخ ننماید چه توان کردز آنروی نقاب ار نگشاید چه توان کرد
پنهان ز نظرها اگر آید بتماشادر دیده دل از ما بزداید چه توان کرد
آن حسن و جمالی که نگنجد بعبارتاین دیده مرآنرا چو نشاید چه توان کرد
در دیدهٔ عشاق چه خورشید عیانستگر در نظر غیر نیاید چه توان کرد
چون روی نماید دل و دین را بربایدیک لحظه ولیکن چه نیاید چه توان کرد
آید بر این خسته دمی چون بعیادتعمرم اگر آندم بسر آید چه توان کرد
ای فیض گرت یار نخواهد چه توان گفتور خواهد و رخ می‌ننماید چه توان کرد