گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۵

توانی گر درین ره ترک جان کردتوانی عیش با جان جهان کرد
اگر جان رفت جانان هست بر جایبجانان زندگی خوشتر توان کرد
چه باشد جان و صد جان در ره دوستجهانی جان بقربان میتوان کرد
اگر دل از جهان کندن توانیتوانی هرچه خواهی در جهان کرد
گرش سر در نیاری می‌توانیبه زیر پا فلک را نردبان کرد
اگر دل از زمین کندن توانیتوانی رخنهٔ در آسمان کرد
توانی خاک در چشم زمین ریختتوانی حلقه در گوش زمان کرد
بود نقش جهان را جمله قابلدلت را هرچه خواهی میتوان کرد
ترا چشم دو عالم می‌توان دیدترا گوش دو عالم می‌توان کرد
کسی کو بست دل در مهر جانانمر او را میرسد این گفت و آن کرد
سزد مر بیدلان را اینچنین گفتسزد مر عاشقانرا آن چنان کرد
دل از خود گر توان کندن درین راهبسی دشوار فیض آسان توان کرد