غزل شمارهٔ ۲۷۴
چو نقاش ازل طرح جهان کردمحبت را چو جان دوری نهان کرد
شراب عشق بر آفاق پیمودجهانرا سربسر لبریز جان کرد
جهان چون مست شد از باده عشقگلی را دل ز دلها جان روان کرد
برون آورد دست لطف از جیبچگویم تا چها با جسم و جان کرد
دل آزاد کانرا جای خود ساختروان عاشقان جان جهان کرد
عنایتهای عشق لایزالیچه با جان دل آزاد گان کرد
نقاب از روی چون خورشید برداشتجمالی در هویدائی نهان کرد
ربود از سینها او هر دلی بودچو دلها را ربود آهنگ جان کرد
بدردی فیض را بخرید از ویدوای درد بی درمان بآن کرد