گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۱

یار آمد از درم سحری در فراز کردبرقع گشود و روی چو خورشید باز کرد
هم بر دل شکسته در خرمی گشادهم بر روان خسته در عیش باز کرد
اول ز راه لطف در آمد به دلبریآخر ربود چون دلم آهنگ ناز کرد
افتادمش به پا ز ره عجز و مسکنتکف بر سرم نهاد و مرا سرفراز کرد
سوی خزان عمر خزان بردم آن بهارصد در برویم از گل رخسار باز کرد
گفتم چه میکنند بدلهای عاشقانگفت آنچه باروان و دل صید باز کرد
گفتم که میرسد بسرا پردهٔ قبولگفت آنکه از قبول کسان احتراز کرد
گفتم بکنه سرّ حقایق که میرسدگفتا کسی که از دو جهان جوی باز کرد
پا از گلیم خویش مکش کی توان رسیددر گرد آنکه بر دو جهان در فراز کرد
دامان نگاه دار و گریبان، نمی‌توانبا آستین کوته دستی دراز کرد
بگذار کبریا ز در مسکنت در آخاتم بعرش هم به تضرع نماز کرد
هر جان گداز یافت ز سوزی و جان فیضدل بوتهٔ محبت جانان گداز کرد