غزل شمارهٔ ۲۷۰
واعظ به منبر آمد و بیهوده ساز کرددر حقّ هر گروه سر حرف باز کرد
ملّا به مَدرَس آمد و درس دقیق گفتحق را ز غیر حق به گمان امتیاز کرد
خالی ز معرفت چو ریاست پناه شدانکار بر معارف ارباب راز کرد
زاهد ز انتظار نعیم بهشت ماندعابد نماز را به تکلّف دراز کرد
مغرور شد به عزّت تقدیم در نمازآن جاه دوست کو به امامت نماز کرد
صوفی به خانقاه درآمد به وجد و شورجمع مرید را به لقا سرفراز کرد
بر مَسند محلکه قاضی چو پا نهاددست نهفته گیر به هر سو دراز کرد
آن کو میان قاضی و خصمین واسطه استبنهاد دام مکر و سر حیله باز کرد
فتوی پناه هیچ مدان عمامه کوهبر وفق مدعای کسان مکر ساز کرد
حاکم چو بر سریر حکومت قرار یافتبر بیکسان شهر در ظلم باز کرد
رشوه گرفت محتسب و نرخ را فزوداز لقمهٔ حرام در عیش باز کرد
کوتاه کرد دست فقیران ز مال وقفآن میرزا که دست تصدی دراز کرد
مستوفی از زبان قلم حرف می زندخود داند و خدا سر دفتر چو باز کرد
دانا چو دید روی زمین را گرفت ظلمکنجی خزید و در به رخ خود فراز کرد
فیض از فریب شعبده اهل روزگاربا حق پناه برد و ز خلق احتراز کرد