گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۳

شهره شهر شود هر که جمالی داردکشد آزار خسان هر که کمالی دارد
حسن را جلوه مده در نظر بی‌دردانجلوه آفت بود آنرا که جمالی دارد
خمش ای مرغ خوش آواز که در سر صیادبهر تدبیر شکار تو خیالی دارد
خط و خالش چکند جلوه و بالی شودشدل طاوس بدان شاد که بالی دارد
گوهر دل مده از کف بمتاع دنیاکه نیرزد بگهی هر چه زوالی دارد
گو به بیهوده مکن سعی که در دار فناهر که راحت طلبد فکر محالی دارد
جان کند در طلب دنیی و بیگانه خوردخواجه شاد است که مالی و منالی دارد
زاید از قدر ضروریش وبالست و بالای خوش آنکس که کفافی ز حلالی دارد
فیض را بر سر آن کوی چو بینی بیخودبگذارش بهمان حال که حالی دارد