غزل شمارهٔ ۲۵۲
مستی ز شراب لب جانان مزه داردمی خوردن از آن لعل بدخشان مزه دارد
چون پرده بر اندازد از آن روی چه خورشیدبر گردنش آن زلف پریشان مزه دارد
لعل لبش آندم که درآید به تبسمشوریدن ما در شکرستان مزه دارد
مستان چو درآید که شود ساقی مستاندر پای وی افتادن مستان مزه دارد
آن دانه مشگین که سفیدست و بر آتشبر عارض آن خسرو خوبان مزه دارد
ظلمات بمان زلف برانداز و لبش بوسخضر آب حیات از لب جانان مزه دارد
یک شب اگرم تنگ در آغوش درآیدبیهوشی دل بیخودی جان مزه دارد
ای فیض بگو شعر ازین گونه که در عشقاین نوع سخنهای پریشان مزه دارد
نی نی غلطم این چه سخن بود که گفتماز روی بتان خواندن قرآن مزه دارد