غزل شمارهٔ ۲۴۷
سرم سودای سودائی ندارددلم پروای پروائی ندارد
بجز سودای عشق لا ابالیسر شوریده سودائی ندارد
بجز پروای بیپروا نگاریدل دیوانه پروائی ندارد
دل آزادهام از هر دو عالمتمنای تمنائی ندارد
دلم از زندگانی سرد از آن نیستکه دیک عیش حلوائی ندارد
دلم از زندگانی سرد از آنستکه غم در دل دگر جائی ندارد
دل عاشق نمیاندیشد از مرگکه بر آزادگان پائی ندارد
چو عیسی جای او در آسمانستکه در روی زمین جائی ندارد
اگردنیات باید دل بکن زوکه دنیا دوست دنیائی ندارد
نباشد هیچ عقیائی به ار عشقنگوئی فیض عقبائی ندارد