غزل شمارهٔ ۲۴۸
چه عیش آن را که سودایی نداردسر شوریده در پایی ندارد
چه لذت یابد از عمر آنکه در سرخیال سروبالایی ندارد
چه حظ از زندگی دارد که در دلجمال ماهسیمایی ندارد
ز چشم بیفروغش بهرهای نیستکه در رویی تماشایی ندارد
تنش بیجان دلش خالی ز معنی استکه در سر عشق زیبایی ندارد
کسی کو عشق و مأوایش نباشدبه عالم هیچ مأوایی ندارد
برون باید فکند آن سینه از دلکه در سر شور و غوغایی ندارد
کسی کو را به کوی عشق ره نیستبه زندانست صحرایی ندارد
چو فیض آنکس که با عشق آشنا شددلش دیگر تمنائی ندارد