غزل شمارهٔ ۲۳۴
خنگ آنکو دلش شد از جهان سردروانش یافت از برد الیقین برد
تعلقها بدل خاریست یک یکخوش آنکو از دلش خاری بر آورد
نمیدانم چسان میبایدم زیستشود تا ما سوی الله بر دلم سرد
نمیدانم چه حلیت باید اندوختبر آرم تا ز خارستان دل و درد
نمیدانم که خواهم باخت یا بردبریزم رو برو بر تخته نرد
نمیدانم چه میباید مرا گفتنمیدانم چه میباید مرا کرد
ز گرمیهای خامان سوخت جانمدلم افسرد از گفتار دم سرد
خداوندا مرا بینائیی دهندانم که چه باید گفت و چون کرد
نمیسازد ترا جز نیستی فیضبر آور از نهاد خویشتن گرد