گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۵

تا جان نشود ز این و آن فردبر دل نشود غم جهان فرد
تا دل نشود بعشق او جفتجان کی گردد در این و آن فرد
در آتش عشق تا نجوشیجان می نتوان فدای آن کرد
بیدردی از آن تمام دردیدر دست دوای مرد بیدرد
درد است دوای هر فسردهبفروش متاع جان بخردرد
تا مرد زنان و رهزنانیدر راه خدای نیستی فرد
بزدای ز دل غبار کثرتبنگر بجمال واحد فرد
کی فیض رسد بگرد مردانتا زو باقیست ذرهٔ گرد