گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۳

حاشا که مداوای من از پند توان کرددیوانه به افسانه خردمند توان کرد
شور از سر مجنون به نصیحت نشود کمای لیلیش افزون بشکر خند توان کرد
پنهان نتوان داشت جنون در دل عاشقدر سوخته آتش بچه سان بند توان کرد
واعظ سخن بیهده تا چند توان گفتیا گوش به افسانه تو چند توان کرد
خود چشم ندارد که دهد توبه از آنرویبا چشم چسان گوش باین پند توان کرد
با موج محیط غمش آرام توان داشتشوریده بصحرای جنون بند توان کرد
ای هم نفسان حال دل زار مپرسیدنوعی نشکسته است که پیوند توان کرد
از شهد سخن‌های شکر بار تو ای فیضعالم همه پرشکر و پرقند توان کرد