بخش ۵
هر آنکس که بد کرد با شهریارشب و روز ترسان بد از روزگار
چو شیروی ترسنده و خام بودهمان تخت پیش اندرش دام بود
بدانست اختر شمر هرک دیدکه روز بزرگان نخواهد رسید
برفتند هرکس که بد کرده بودبدان کار تاب اندر آورده بود
ز درگاه یکسر به نزد قباداز آن کار بیداد کردند یاد
که یک بار گفتیم و این دیگرستتو را خود جزین داوری درسرست
نشسته به یک شهر بی بر دو شاهیکی گاه دارد یکی زیرگاه
چو خویشی فزاید پدر با پسرهمه بندگان راببرند سر
نییم اندرین کار همداستانمزن زین سپس پیش ما داستان
بترسید شیروی و ترسنده بودکه در چنگ ایشان یکی بنده بود
چنین داد پاسخ که سرسوی دامنیارد مگر مردم زشت نام
شما را سوی خانه باید شدنبران آرزو رای باید زدن
به جویید تا کیست اندر جهانکه این رنج بر ما سرآرد نهان
کشنده همیجست بدخواه شاهبدان تا کنندش نهانی تباه
کس اندر جهان زهرهٔ آن نداشتزمردی همان بهرهٔ آن نداشت
که خون چنان خسروی ریختیهمیکوه در گردن آویختی
ز هر سو همیجست بدخواه شاهچنین تا بدیدند مردی به راه
دو چشمش کبود و در خساره زردتنی خشک و پر موی و رخ لاژورد
پر از خاک پای و شکم گرسنهتن مرد بیدادگر برهنه
ندانست کس نام او در جهانمیان کهان و میان مهان
بر زاد فرخ شد این مرد زشتکه هرگز مبیناد خرم بهشت
بدو گفت کاین رزم کارمنستچو سیرم کنی این شکار منست
بدو گفت روگر توانی بکنوزین بیش مگشای لب بر سخن
یکی کیسه دینار دادم تو راچو فرزند او یار دادم تو را
یکی خنجری تیز دادش چوآببیامد کشنده سبک پرشتاب
چو آن بدکنش رفت نزدیک شاهورا دیده پابند در پیش گاه
بلرزید خسرو چو او را بدیدسرشکش ز مژگان به رخ برچکید
بدو گفت کای زشت نام تو چیستکه زاینده را بر تو باید گریست
مرا مِهرهرمزد خوانند گفتغریبم بدین شهر بییار و جفت
چنین گفت خسرو که آمد زمانبدست فرومایهٔ بدگمان
به مردم نماند همیچهراوبه گیتی نجوید کسی مهر او
یکی ریدکی پیش او بد بپایبریدک چنین گفت کای رهنمای
بروتشت آب آر و مشک و عبیریکی پاک ترجامهٔ دلپذیر
پرستنده بشنید آواز اویندانست کودک همی راز اوی
ز پیشش بیامد پرستار خردیکی تشت زرین بر شاه برد
ابا جامه و آبدستان وآبهمیکرد خسرو ببردن شتاب
چو برسم بدید اندر آمد بواژنه گاه سخن بود و گفتار ژاژ
چو آن جامهها را بپوشید شاهبه زمزم همی توبه کرد از گناه
یکی چادر نو به سر در کشیدبدان تا رخ جان ستان راندید
بشد مهر هرمزد خنجر بدستدر خانهٔ پادشا راببست
سبک رفت و جامه ازو در کشیدجگرگاه شاه جهان بر درید
بپیچید و بر زد یکی سرد بادبه زاری بران جامه بر جان بداد
برین گونه گردد جهان جهانهمی راز خویش از تو دارد نهان
سخن سنج بیرنج گر مرد لافنبیند ز کردار او جز گزاف
اگر گنج داری و گر گُرم و رنجنمانی همی در سرای سپنج
بیآزاری و راستی برگزینچو خواهی که یابی به داد آفرین
چو آگاهی آمد به بازار و راهکه خسرو بران گونه برشد تباه
همه بدگمانان به زندان شدندبه ایوان آن مستمندان شدند
گرامی ده و پنج فرزند بودبه ایوان شاه آنک دربند بود
به زندان بکشتندشان بیگناهبدانگه که برگشته شد بخت شاه
جهاندار چیزی نیارست گفتهمیداشت آن انده اندر نهفت
چو بشنید شیرویه چندی گریستاز آن پس نگهبان فرستاد بیست
بدان تا زن و کودکانشان نگاهبدارد پس از مرگ آن کشته شاه
شد آن پادشاهی و چندان سپاهبزرگی و مردی و آن دستگاه
که کس را ز شاهنشهان آن نبودنه از نامداران پیشین شنود
یکی گشت با آنک نانی فراخنیابد نبیند برو بوم و کاخ
خردمند گوید نیارد بهاهر آنکس که ایمن شد از اژدها
جهان رامخوان جز دلاور نهنگبخاید به دندان چو گیرد به چنگ
سرآمد کنون کار پرویز شاهشد آن نامور تخت و گنج و سپاه