گنج

بخش ۴

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۵ بیت
کنون شیون باربد گوش دارسر مهتران را به آغوش دار
چو آگاه شد باربد زانک شاهبپرداخت بیداد و بی‌کام گاه
ز جهرم بیامد سوی طیسفونپر از آب مژگان و دل پر ز خون
بیامد بدان خانه او را بدیدشده لعل رخسار او شنبلید
زمانی همی‌بود در پیش شاهخروشان بیامد سوی بارگاه
همی پهلوانی برو مویه کرددو رخساره زرد و دلی پر ز درد
چنان بد که زاریش بشنید شاههمان کس کجا داشت او را نگاه
نگهبان که بودند گریان شدندچو بر آتش مهر بریان شدند
همی‌گفت الایا، ردا، خسروابزرگا، سترگا، تناور گَوا
کجات آن بزرگی و آن دستگاهکجات آن همه فر و تخت و کلاه
کجات آن همه برز و بالا و تاجکجات آن همه یاره و تخت عاج
کجات آن همه مردی و زور و فرجهان را همی‌داشتی زیر پر
کجا آن شبستان و رامشگرانکجا آن بر و بارگاه سران
کجا افسر و کاویانی درفشکجا آن همه تیغهای بنفش
کجا آن دلیران جنگ آورانکجا آن رد و موبد و مهتران
کجا آن همه بزم وساز شکارکجا آن خرامیدن کارزار
کجا آن غلامان زرین کمرکجا آن همه رای وآیین وفر
کجا آن سرافراز جانوسپارکه با تخت زر بود و با گوشوار
کجا آن همه لشکر و بوم و برکجا آن سرافرازی و تخت زر
کجا آن سر خود و زرین زرهز گوهر فگنده گره بر گره
کجا اسپ شبدیز و زرین رکیبکه زیر تو اندر بدی ناشکیب
کجا آن سواران زرین ستامکه دشمن بدی تیغشان را نیام
کجا آن همه راز و آن بخردیکجا آن همه فره ایزدی
کجا آن همه بخشش روز بزمکجا آن همه کوشش روز رزم
کجا آن همه راهوار استرانعماری زرین و فرمانبران
هیونان و بالا وپیل سپیدهمه گشته از جان تو ناامید
کجا آن سخنها به شیرین زبانکجا آن دل و رای و روشن روان
ز هر چیز تنها چرا ماندیز دفتر چنین روز کی خواندی
مبادا که گستاخ باشی به دهرکه زهرش فزون آمد از پای زهر
پسر خواستی تا بود یار و پشتکنون از پسر رنجت آمد به مشت
ز فرزند، شاهان به نیرو شوندز رنج زمانه بی آهو شوند
شهنشاه را چونک نیرو بکاستچو بالای فرزند او گشت راست
هر آنکس که او کار خسرو شنودبه گیتی نبایدش گستاخ بود
همه بوم ایران تو ویران شمرکنام پلنگان و شیران شمر
سر تخم ساسانیان بود شاهکه چون او نبیند دگر تاج و گاه
شد این تخمه ویران و ایران همانبرآمد همه کامهٔ بدگمان
فزون زین نباشد کسی را سپاهز لشکر که آمدش فریادخواه
گزند آمد از پاسبان بزرگکنون اندر آید سوی رخنه گرگ
نباشد سپاه تو هم پایدارچو برخیزد از چار سو کارزار
روان تو را دادگر یار بادسر بد سگالان نگونسار باد
به یزدان و نام تو ای شهریاربه نوروز و مهر و به خُرم بهار
که گر دست من زین سپس نیز رودبساید مبادا به من بر درود
بسوزم همه آلت خویش رابدان تا نبینم بداندیش را
ببرید هر چارانگشت خویشبریده همی‌داشت در مشت خویش
چو در خانه شد آتشی بر فروختهمه آلت خویش یکسر بسوخت