گنج

بخش ۶

چو آوردم این روز خسرو ببنز شیروی و شیرین گشایم سخن
چو پنجاه و سه روز بگذشت زینکه شد کشته آن شاه با آفرین
به شیرین فرستاد شیروی کسکه ای نره جادوی بی‌دست رس
همه جادویی دانی و بدخوییبه ایران گنکار ترکس تویی
به تنبل همی‌داشتی شاه رابه چاره فرود آوری ماه را
بترس ای گنهکار و نزد من آیبه ایوان چنین شاد و ایمن مپای
برآشفت شیرین ز پیغام اووزان پرگنه زشت دشنام او
چنین گفت کنکس که خون پدربریزد مباداش بالا وبر
نبینم من آن بدکنش را ز دورنه هنگام ماتم نه هنگام سور
دبیری بیاورد انده بریهمان ساخته پهلوی دفتری
بدان مرد داننده اندرز کردهمه خواسته پیش او ارز کرد
همی‌داشت لختی به صندوق زهرکه زهرش نبایست جستن به شهر
همی‌داشت آن زهر با خویشتنهمی‌دوخت سرو چمن را کفن
فرستاد پاسخ به شیروی بازکه ای تاجور شاه گردن فراز
سخنها که گفتی تو برگست و باددل و جان آن بدکنش پست باد
کجا در جهان جادویی جز بنامشنودست و بودست زان شادکام
وگر شاه ازین رسم و اندازه بودکه رای وی از جادوی تازه بود
که جادو بدی کس به مشکوی شاهبه دیده به دیدی همان روی شاه
مرا از پی فرخی داشتیکه شبگیر چون چشم بگماشتی
ز مشکوی زرین مرا خواستیبه دیدار من جان بیاراستی
ز گفتار چونین سخن شرم دارچه بندی سخن کژ بر شهریار
ز دادار نیکی دهش یاد کنبه پیش کس اندر مگو این سخن
ببردند پاسخ به نزدیک شاهبر آشفت شیروی زان بیگناه
چنین گفت کز آمدن چاره نیستچو تو در زمانه سخن خواره نیست
چو بشنید شیرین پراز درد شدبپیچید و رنگ رخش زرد شد
چنین داد پاسخ که نزد تو مننیایم مگر با یکی انجمن
که باشند پیش تو دانندگانجهاندیده و چیز خوانندگان
فرستاد شیروی پنجاه مردبیاورد داننده و سالخورد
وزان پس بشیرین فرستاد کسکه برخیز و پیش آی و گفتار بس
چو شیرین شنید آن کبود و سیاهبپوشید و آمد به نزدیک شاه
بشد تیز تا گلشن شادگانکه با جای گوینده آزادگان
نشست از پس پرده‌ای پادشاچناچون بود مردم پارسا
به نزدیک او کس فرستاد شاهکه از سوک خسرو برآمد دو ماه
کنون جفت من باش تا برخوریبدان تا سوی کهتری ننگری
بدارم تو را هم بسان پدروزان نیز نامی‌تر و خوب‌تر
بدو گفت شیرین که دادم نخستبده وانگهی جان من پیش تست
وزان پس نیاسایم از پاسختز فرمان و رای و دل فرخت
بدان گشت شیروی همداستانکه برگوید آن خوب رخ داستان
زن مهتر از پرده آواز دادکه ای شاه پیروز بادی و شاد
تو گفتی که من بد تن و جادوامز پاکی و از راستی یک سوام
بدو گفت که شیرویه بود این چنینز تیزی جوانان نگیرند کین
چنین گفت شیرین به آزادگانکه بودند در گلشن شادگان
چه دیدید ازمن شما از بدیز تاری و کژی و نابخردی
بسی سال بانوی ایران بدمبهر کار پشت دلیران بدم
نجستم همیشه جز از راستیز من دور بد کژی وکاستی
بسی کس به گفتار من شهر یافتز هر گونه‌ای از جهان بهر یافت
به ایران که دید از بنه سایه‌اموگر سایهٔ تاج و پیرایه‌ام
بگوید هر آنکس که دید و شنیدهمه کار ازین پاسخ آمد پدید
بزرگان که بودند در پیش شاهز شیرین به خوبی نمودند راه
که چون او زنی نیست اندر جهانچه در آشکار و چه اندر نهان
چنین گفت شیرین که ای مهترانجهان گشته و کار دیده سران
بسه چیز باشد زنان رابهیکه باشند زیبای گاه مهی
یکی آنک باشرم و باخواستستکه جفتش بدو خانه آراستست
دگرآنک فرخ پسر زاید اوز شوی خجسته بیفزاید او
سه دیگر که بالا و رویش بودبه پوشیدگی نیز مویش بود
بدان گه که من جفت خسرو بدمبه پیوستگی در جهان نو بدم
چو بی‌کام و بی‌دل بیامد ز رومنشستن نبود اندرین مرز و بوم
از آن پس بران کامگاری رسیدکه کس در جهان آن ندید و شنید
وزو نیز فرزند بودم چهاربدیشان چنان شاد بد شهریار
چو نستود و چون شهریار و فرودچو مردان شه آن تاج چرخ کبود
ز جم و فریدون چو ایشان نزادزبانم مباد ار بپیچم ز داد
بگفت این و بگشاد چادر ز رویهمه روی ماه و همه پشت موی
سه دیگر چنین است رویم که هستیکی گر دروغست بنمای دست
مرا از هنر موی بد در نهانکه آن راندیدی کس اندر جهان
نمودم همه پیشت این جادویینه از تنبل و مکر وز بدخویی
نه کس موی من پیش ازین دیده بودنه از مهتران نیز بشنیده بود
ز دیدار پیران فرو ماندندخیو زیر لبها برافشاندند
چو شیروی رخسار شیرین بدیدروان نهانش ز تن برپرید
ورا گفت جز تو نباید کسمچو تو جفت یابم به ایران بسم
زن خوب رخ پاسخش داد بازکه از شاه ایران نیم بی‌نیاز
سه حاجت بخواهم چو فرمان دهیکه بر تو بماناد شاهنشهی
بدو گفت شیروی جانم توراستدگر آرزو هرچ خواهی رواست
بدو گفت شیرین که هر خواستهکه بودم بدین کشور آراسته
ازین پس یکایک سپاری به منهمه پیش این نامور انجمن
بدین نامه اندر نهی خط خویشکه بیزارم از چیز او کم و بیش
بکرد آنچ فرمود شیروی زودزن از آرزوها چو پاسخ شنود
به راه آمد از گلشن شادگانز پیش بزرگان و آزادگان
به خانه شد و بنده آزاد کردبدان خواسته بنده را شاد کرد
دگر هرچ بودش به درویش دادبدان کو ورا خویش بد بیش داد
ببخشید چندی به آتشکدهچه برجای و روز و جشن سده
دگر بر کنامی که ویران شدسترباطی که آرام شیران بدست
به مزد جهاندار خسرو بدادبه نیکی روان ورا کرد شاد
بیامد بدان باغ و بگشاد روینشست از بر خاک بی‌رنگ و بوی
همه بندگان را بر خویش خواندمران هر یکی رابه خوبی نشاند
چنین گفت زان پس به بانگ بلندکه هرکس که هست از شما ارجمند
همه گوش دارید گفتار مننبیند کسی نیز دیدار من
مگویید یک سر جز از راستینیاید ز دانندگان کاستی
که زان پس که من نزد خسرو شدمبه مشکوی زرین او نوشدم
سر بانوان بودم و فر شاهاز آن پس چو پیدا شد از من گناه
نباید سخن هیچ گفتن برویچه روی آید اندر زنی چاره جوی
همه یکسر از جای برخاستندزبانها به پاسخ بیاراستند
که ای نامور بانوی بانوانسخن‌گوی و دانا و روشن روان
به یزدان که هرگز تو راکس ندیدنه نیز از پس پرده آوا شنید
همانا ز هنگام هوشنگ بازچو تو نیز ننشست بر تخت ناز
همه خادمان و پرستندگانجهانجوی و بیدار دل بندگان
به آواز گفتند کای سرفرازستوده به چین و به روم و طراز
که یارد سخن گفتن از تو به بدبدی کردن از روی تو کی سزد
چنین گفت شیرین که این بدکنشکه چرخ بلندش کند سرزنش
پدر را بکشت از پی تاج و تختکزین پس مبیناد شادی و بخت
مگر مرگ را پیش دیوار کردکه جان پدر را به تن خوار کرد
پیامی فرستاد نزدیک منکه تاریک شد جان باریک من
بدان گفتم این بد که من زنده‌امجهان آفرین را پرستنده‌ام
پدیدار کردم همه راه خویشپراز درد بودم ز بدخواه خویش
پس از مرگ من بر سر انجمنزبانش مگر بد سراید ز من
ز گفتار او ویژه گریان شدندهم از درد پرویز بریان شدند
برفتند گویندگان نزد شاهشنیده به گفتند زان بی‌گناه
بپرسید شیروی کای نیک خویسه دیگر چه چیز آمدت آرزوی
فرستاد شیرین به شیروی کسکه اکنون یکی آرزو ماند و بس
گشایم در دخمهٔ شاه بازبه دیدار او آمدستم نیاز
چنین گفت شیروی کاین هم رواستبدیدار آن مهتر او پادشاست
نگهبان در دخمه را باز کردزن پارسا مویه آغاز کرد
بشد چهر بر چهر خسرو نهادگذشته سخنها برو کرد یاد
هم آنگه زهر هلاهل بخوردز شیرین روانش برآورد گرد
نشسته بر شاه پوشیده رویبه تن بریکی جامه کافور بوی
به دیوار پشتش نهاد و بمردبمرد و ز گیتی نشانش ببرد
چو بشنید شیروی بیمار گشتز دیدار او پر ز تیمار گشت
بفرمود تا دخمه دیگر کنندز مشک وز کافورش افسر کنند
در دخمهٔ شاه کرد استواربرین بر نیامد بسی روزگار
که شیروی را زهر دادند نیزجهان را ز شاهان پرآمد قفیز
به شومی بزاد و به شومی بمردهمان تخت شاهی پسر را سپرد
کسی پادشاهی کند هفت ماهبهشتم ز کافور یابد کلاه
به گیتی بهی بهتر از گاه نیستبدی بتر از عمر کوتاه نیست
کنون پادشاهی شاه اردشیربگویم که پیش آمدم ناگزیر