گنج

بخش ۲۳

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۲ بیت
هم آنگه یکی نامه بنوشت زودبران آفرین آفرین بر فزود
که با موبد یکدل و پاک رایزدیم از بد و نیک ناباک رای
ز هرگونه‌ای داستانها زدیمبران رای پیشینه باز آمدیم
کنون رای و گفتارها شد ببنگشادم در گنجهای کهن
به قسطنیه در فراوان سپاهندارم که دارند کشور نگاه
سخنها ز هرگونه آراستیمز هر کشوری لشکری خواستیم
یکایک چوآیند هم در زمانفرستیم نزدیک تو بی گمان
همه مولش و رای چندین زدنبرین نیشتر کام شیر آژدن
ازان بد که کردارهای کهنهمی یاد کرد آنک داند سخن
که هنگام شاپور شاه اردشیردل مرد برناشد از رنج سیر
ز بس غارت و کشتن و تاختنبه بیداد برکینها ساختن
کزو بگذری هرمز و کی قبادکه از داد یزدان نکردند یاد
نیای تو آن شاه نوشین روانکه از داد او پیر سر شد جوان
همه روم ازو شد سراسر خرابچناچون که ایران ز افراسیاب
ازین مرز ما سی و نه شارستاناز ایرانیان شد همه خارستان
ز خون سران دشت شد آبگیرزن و کودکانشان ببردند اسیر
اگر مرد رومی به دل کین گرفتنباید که آید تو را آن شگفت
خود آزردنی نیست در دین مامبادا بدی کردن آیین ما
ندیدیم چیزی به از راستیهمان دوری از کژی و کاستی
ستمدیدگان را همه خواندموزین در فراوان سخن راندم
به افسون دل مردمان پاک شدهمه زهر گیرنده تریاک شد
بدان برنهادم کزین درسخننگوید کس از روزگار کهن
به چیزی که گویی تو فرمان کنمروان را به پیمان گروگان کنم
شما را زبان داد باید همانکه بر ما نباشد کسی بدگمان
بگویی که تا من بوم شهریارنگیرم چنین رنجها سست وخوار
نخواهم من از رومیان باژ نیزنه بفروشم این رنجها را بچیز
دگر هرچ دارید زان مرز و بوماز ایران کسی نسپرد مرز روم
بدین آرزو نیز بیشی کنیدبسازید با ما و خویشی کنید
شما را هر آنگه که کاری بودوگر ناسزا کارزاری بود
همه دوستدار و برادر شویمبود نیز گاهی که کهتر شویم
چو گردید زین شهر ما بی‌نیازبه دل‌تان همه کینه آید فراز
ز تور و ز سلم اندر آمد سخنازان بیهوده روزگار کهن
یکی عهد باید کنون استوارسزاوار مهری برو یادگار
کزین باره از کین ایرج سخننرانیم و از روزگار کهن
ازین پس یکی باشد ایران و رومجدایی نجوییم زین مرز و بوم
پس پردهٔ ما یکی دخترستکه از مهتران برخرد بهترست
بخواهید بر پاکی دین ماچنانچون بود رسم و آیین ما
بدان تا چو فرزند قیصر نژادبود کین ایرج نیارد بیاد
از آشوب وز جنگ روی زمینبیاساید و راه جوید بدین
کنون چون بچشم خرد بنگریمراین را به جز راستی نشمری
بماند ز پیوند پیمان ماز یزدان چنین است فرمان ما
ز هنگام پیروز تا خوشنوازهمانا که بگذشت سال دراز
که سرها بدادند هر دو ببادجهاندار پیمان شکن خود مباد
مسیح پیمبر چنین کرد یادکه پیچد خرد چون به پیچی زداد
بسی چاره کرد اندران خوشنوازکه پیروز را سر نیاید به گاز
چو پیروز با او درشتی نمودبدید اندران جایگه تیره دود
شد آن لشکر و تخت شاهی ببادبپیچد و شد شاه را سر زداد
تو برنایی و نوز نادیده کارچو خواهی که بر یابی از روزگار
مکن یاری مرد پیمان شکنکه پیمان شکن کس نیرزد کفن
بدان شاه نفرین کند تاج و گاهکه پیمان شکن باشد و کینه خواه
کنون نامهٔ من سراسر بخوانگر انگشتها چرب داری مخوان
سخنها نگه دار و پاسخ نویسهمه خوبی اندیش و فرخ نویس
نخواهم که این راز داند دبیرتو باشی نویسندهٔ تیزویر
چو برخوانم این پاسخ نامه راببینم دل مرد خود کامه را
همانا سلیح و سپاه و درمفرستیم تا دل نداری دژم
هرآنکس که برتو گرامی ترستوگر نزد تو نیز نامی ترست
ابا آنک زو کینه داری به دلبه مردی ز دل کینه‌ها برگسل
گناهش بیزدان دارنده بخشمکن روز بر دشمن و دوست دخش
چو خواهی که داردت پیروزبختجهاندار و با لشکر و تاج و تخت
زچیزکسان دست کوتاه دارروان را سوی راستی راه دار
چو عنوان آن نامه برگشت خشکبرو برنهادند مهری زمشک
بران مهر بنهاد قیصر نگینفرستاده را داد وکرد آفرین