گنج

بخش ۲۲

چوقیصر نگه کرد و نامه بخواندز هر گونه اندیشه بر دل براند
ازان پس بدستور پرمایه گفتکه این راز را بازخواه از نهفت
نگه کن خسرو بدین کار زارشود شاد اگر پیچد از روزگار
گرای دون که گویی که پیروز نیستازان پس و را نیز نوروز نیست
بمانیم تا سوی خاقان شودچو بیمار شد نزد درمان شود
ور ای دون که پیروزگر باشد اویبشاهی بسان پدر باشد اوی
همان به کز ایدر شود با سپاهمگر کینه در دل ندارد نگاه
چو بشنید دستور دانا سخنبه فرمود تا زیجهای کهن
ببردند مردان اخترشناسسخن راند تا ماند از شب سه پاس
سرانجام مرد ستاره شمربه قیصر چنین گفت کای تاجور
نگه کردم این زیجهای کهنکز اختر فلاطون فگندست بن
نه بس دیر شاهی به خسرو رسدز شاهنشهی گردش نو رسد
برین گونه تا سال بر سی وهشتبرو گرد تیره نیارد گذشت
چوبشنید قیصر به دستور گفتکه بیرون شد این آرزوی از نهفت
چه گوییم و این را چه پاسخ دهیمبیا تا برین رای فرخ نهیم
گران مایه دستور گفت این سخنکه در آسمان اختر افگند بن
به مردی و دانش کجا داشت کسجهان داورت باد فریاد رس
چو خسرو سوی مرز خاقان شودورا یاد خواهد تن آسان شود
چولشکر ز جای دگر سازد اویز کین تو هرگز نپردازد اوی
نگه کن کنون تو که داناتریبدین آرزوها تواناتری
چنین گفت قیصر که اکنون سپاهفرستیم ناچار با پیل وگاه
سخن چند گویم همان به که گنجکنم خوار تا دور مانم ز رنج