گنج

بخش ۳

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۲۳ بیت
سپهدار توران از آن سوی جاجنشسته به آرام بر تخت عاج
دوباره ز لشکر هزاران هزارسپه بود با آلت کارزار
نشسته همه خلخ و سرکشانهمی سرفرازان و گردنکشان
به مرز کروشان زمین هرچ بودز برگ درخت و ز کشت و درود
بخوردند یکسر همه بار و برگجهان را همی آرزو کرد مرگ
سپهدار ترکان به بیکند بودبسی گرد او خویش و پیوند بود
همه نامداران ماچین و چیننشسته به مرز کروشان زمین
جهان پر ز خرگاه و پرده سرایز خیمه نبد نیز بر دشت جای
جهانجوی پر دانش افراسیابنشسته به کندز به خورد و به خواب
نشست اندر آن مرز زان کرده بودکه کندز فریدون برآورده بود
برآورده در کندز آتشکدههمه زند و استا به زر آژده
ورا نام کندز بدی پهلویاگر پهلوانی سخن بشنوی
کنون نام کندز به بیکند گشتزمانه پر از بند و ترفند گشت
نبیره فریدون بد افراسیابز کندز به رفتن نکردی شتاب
خود و ویژگانش نشسته به دشتسپهر از سپاهش همی خیره گشت
ز دیبای چینی سراپرده بودفراوان به پرده درون برده بود
به پرده درون خیمه‌های پلنگبر آیین سالار ترکان پشنگ
نهاده به خیمه درون تخت زرهمه پیکر تخت یکسر گهر
نشسته بر او شاه توران سپاهبه چنگ اندرون گرز و بر سر کلاه
ز بیرون دهلیز پرده‌سرایفراوان درفش بزرگان به پای
زده بر در خیمهٔ هر کسیکه نزدیک او آب بودش بسی
برادر بد و چند جنگی پسرز خویشان شاه آنک بد نامور
همی خواست کآید به پشت سپاهبه نزدیک پیران بدان رزمگاه
سحرگه سواری بیامد چو گردسخنهای پیران همه یاد کرد
همه خستگان از پس یکدگررسیدند گریان و خسته جگر
همی هر کسی یاد کرد آنچ دیدوزان بد کز ایران بدیشان رسید
ز پیران و لهاک و فرشیدوردوزان نامداران روز نبرد
کز ایشان چه آمد به روی سپاهچه زاری رسید اندر آن رزمگاه
همان روز کیخسرو آنجا رسیدزمین کوه تا کوه لشکر کشید
به زنهار شد لشکر ما همههراسان شد از بی‌شبانی رمه
چو بشنید شاه این سخن خیره گشتسیه گشت و چشم و دلش تیره گشت
خروشان فرود آمد از تخت عاجبه پیش بزرگان بینداخت تاج
خروشی ز لشکر بر آمد به دردرخ نامداران شد از درد زرد
ز بیگانه خیمه بپرداختندز خویشان یکی انجمن ساختند
از آن درد بگریست افراسیابهمی کند موی و همی ریخت آب
همی گفت زار این جهانبین منسوار سرافراز رویین من
جهانجوی لهاک و فرشیدوردسواران و گردان روز نبرد
از این جنگ پور و برادر نماندبزرگان و سالار و لشکر نماند
بنالید و بر زد یکی باد سردپس آنگه یکی سخت سوگند خورد
به یزدان که بیزارم از تخت و گاهاگر نیز بیند سر من کلاه
قبا جوشن و اسب تخت منستکله خود و نیزه درخت منست
از این پس نخواهم چمید و چریدو گر خویشتن تاج را پرورید
مگر کین آن نامداران خویشجهانجوی و خنجرگزاران خویش
بخواهم ز کیخسرو شوم‌زادکه تخم سیاوش به گیتی مباد
خروشان همی بود ز این گفت و گویز کیخسرو آگاهی آمد بر اوی
که لشکر به نزدیک جیحون رسیدهمه روی کشور سپه گسترید
بدان درد و زاری سپه را بخواندز پیران فراوان سخنها براند
ز خون برادرش فرشیدوردز رویین و لهاک شیر نبرد
کنون گاه کینست و آویختنابا گیو گودرز خون ریختن
همم رنج و مهرست و هم درد و کیناز ایران و از شاه ایران زمین
بزرگان ترکان افراسیابز گفتن بکردند مژگان پر آب
که ما سر به سر مر تو را بنده‌ایمبه فرمان و رایت سرافگنده‌ایم
چو رویین و پیران ز مادر نزادچو فرشیدورد گرامی نژاد
ز خون گر در و کوه و دریا شوددرازای ما همچو پهنا شود
یکی برنگردیم ز این رزمگاهاگر یار باشد خداوند ماه
دل شاه ترکان از آن تازه گشتاز آن کار بر دیگر اندازه گشت
در گنج بگشاد و روزی بداددلش پر ز کین و سرش پر ز باد
گله هرچ بودش به دشت و به کوهببخشید بر لشکرش همگروه
ز گردان شمشیرزن سی هزارگزین کرد شاه از در کارزار
سوی بلخ بامی فرستادشانبسی پند و اندرزها دادشان
که گستهم نوذر بد آنجا به پایسواران روشن دل و رهنمای
گزین کرد دیگر سپه سی هزارسواران گرد از در کارزار
به جیحون فرستاد تا بگذرندبه کشتی رخ آب را بسپرند
بدان تا شب تیره بی ساختنز ایران نیاید یکی تاختن
فرستاد بر هر سوی لشکریبسی چاره‌ها ساخت از هر دری
چنین بود فرمان یزدان پاککه بیدادگر شاه گردد هلاک
شب تیره بنشست با بخردانجهاندیده و رای زن موبدان
ز هرگونه با او سخن ساختندجهان را چپ و راست انداختند
بر آن برنهادند یکسر که شاهز جیحون بر آن سو گذارد سپاه
قراخان که او بود مهتر پسربفرمود تا رفت پیش پدر
پدر بود گفتی به مردی به جایبه بالا و دیدار و فرهنگ و رای
ز چندان سپه نیمه او را سپردجهاندیده و نامداران گرد
بفرمودتا در بخارا بودبه پشت پدر کوه خارا بود
دمادم فرستد سلیح و سپاهخورش را شتر نگسلاند ز راه
سپه را ز بیکند بیرون کشیددمان تا لب رود جیحون کشید
سپه بود سرتاسر رودباربیاورد کشتی و زورق هزار
به یک هفته بر آب کشتی گذشتسپه بود یکسر همه کوه و دشت
به خرطوم پیلان و شیران به دمگذرهای جیحون پر از باد و دم
ز کشتی همه آب شد ناپدیدبیابان آموی لشکر کشید
بیامد پس لشکر افراسیاببر اندیشهٔ رزم بگذاشت آب
پراگند هر سو هیونی دوانیکی مرد هشیار روشن روان
ببینید گفت از چپ و دست راستکه بالا و پهنای لشکر کجاست
چو بازآمد از هر سوی رزمسازچنین گفت با شاه گردن فراز
که چندین سپه را بر این دشت جنگعلف باید و ساز و جای درنگ
ز یک سو به دریای گیلان رهستچراگاه اسبان و جای نشست
بدین روی جیحون و آب روانخورش آورد مرد روشن روان
میان اندرون ریگ و دشت فراخسراپرده و خیمه بر سوی کاخ
دلش تازه‌تر گشت زان آگهیبیامد به درگاه شاهنشهی
سپهدار خود دیده بد روزگارنرفتی به گفتار آموزگار
بیاراست قلب و جناح سپاهطلایه که دارد ز دشمن نگاه
همان ساقه و جایگاه بنههمان میسره راست با میمنه
بیاراست لشکرگهی شاهواربه قلب اندرون تیغ زن سی هزار
نگه کرد بر قلبگه جای خویشسپهبد بد و لشکرآرای خویش
بفرمود تا پیش او شد پشنگکه او داشتی چنگ و زور نهنگ
به لشکر چون او نامداری نبودبه هر کار چون او سواری نبود
برانگیختی اسب و دم پلنگگرفتی بکندی ز نیروی جنگ
همان نیزهٔ آهنین داشتیبه آورد بر کوه بگذاشتی
پشنگست نامش پدر شیده خواندکه شیده به خورشید تابنده ماند
ز گردان گردنکشان صد هزاربدو داد شاه از در کارزار
همان میسره جهن را داد و گفتکه نیک اخترت باد هر جای جفت
که باشد نگهبان پشت پشنگنپیچد سر ار بارد از ابر سنگ
سپاهی به جنگ کهیلا سپردیکی تیزتر بود ایلای گرد
نبیره جهاندار فراسیابکه از پشت شیران ربودی کباب
دو جنگی ز توران سواران بدندبه دل یک به یک کوه ساران بدند
سوی میمنه لشکری برگزیدکه خورسید گشت از جهان ناپدید
قراخان سالار چارم پسرکمر بست و آمد به پیش پدر
بدو داد ترک چگل سی هزارسواران و شایستهٔ کارزار
طرازی و غزی و خلخ سوارهمان سی هزار آزموده سوار
که سالارشان بود پنجم پسریکی نامور گرد پرخاشخر
ورا خواندندی گو گردگیرکه بر کوه بگذاشتی تیغ و تیر
دمور و جرنجاش با او برفتبه یاری جهن سرافراز تفت
ز گردان و جنگ آوران سی هزاربرفتند با خنجر کارزار
جهاندیده نستوه سالارشانپشنگ دلاور نگهدارشان
همان سی هزار از یلان ترکمانبرفتند با گرز و تیر و کمان
سپهبد چو اغریرث جنگجویکه با خون یکی داشتی آب جوی
وز آن نامور تیغ زن سی هزارگزین کرد شاه از در کارزار
سپهبد چو گرسیوز پیلتنجهانجوی و سالار آن انجمن
بدو داد پیلان و سالارگاهسر نامداران و پشت سپاه
از آن پس گزید از یلان ده هزارکه سیری نداند کس از کارزار
بفرمود تا در میان دو صفبه آوردگه بر لب آورده کف
پراگنده بر لشکر اسب افگننددل و پشت ایرانیان بشکنند
سوی باختر بود پشت سپاهشب آمد به پیلان ببستند راه
چنین گفت سالار گیتی فروزکه دارد سپه چشم بر نیمروز