بخش ۴
چو آگاه شد شهریار جهانز گفتار بیدار کارآگهان
ز ترکان وز کار افراسیابکه لشکرگه آورد ز این روی آب
سپاهی ز جیحون بدین سو کشیدکه شد ریگ و سنگ از جهان ناپدید
چو بشنید خسرو یلان را بخواندهمه گفتنی پیش ایشان براند
سپاهی ز جنگ آوران برگزیدبزرگان ایران چنانچون سزید
چشیده بسی از جهان شور و تلخبه یاری گستهم نوذر به بلخ
به اشکش بفرمود تا سوی زمبرد لشکر و پیل و گنج درم
بدان تا پس اندر نیاید سپاهکند رای شیران ایران تباه
از آن پس یلان را همه برنشاندبزد کوس رویین و لشکر براند
همی رفت با رای و هوش و درنگکه تیزی پشیمانی آرد به جنگ
سپهدار چون در بیابان رسیدگرازیدن و ساز و لشکر بدید
سپه را گذر سوی خورازم بودهمه رنگ و دشت از در رزم بود
به چپ بر دهستان و بر راست آبمیان ریگ و پیش اندر افراسیاب
چو خورشید سر زد ز برج برهبیاراست روی زمین یکسره
سپهدار ترکان سپه را بدیدبزد نای رویین و صف برکشید
جهان شد پر آوای بوق و سپاههمه برنهادند ز آهن کلاه
چو خسرو بدید آن سپاه نیادل پادشا شد پر از کیمیا
خود و رستم و طوس و گودرز و گیوز لشکر بسی نامبردار نیو
همی گشت بر گرد آن رزمگاهبیابان نگه گرد و بیراه و راه
که لشکر فزون بود زان کو شمردهمان ژنده پیلان و مردان گرد
به گرد سپه بر یکی کنده کردطلایه به هر سو پراگنده کرد
شب آمد به کنده در افگند آببدان سو که بد روی افراسیاب
دو لشکر چنین هم دو روز و دو شباز ایشان یکی را نجنبید لب
تو گفتی که روی زمین آهن استز نیزه هوا نیز در جوشن است
از این روی و زان روی بر پشت زینپیاده به پیش اندرون همچنین
تو گفتی جهان کوه آهن شدستهمان پوشش چرخ جوشن شدست
ستاره شمر پیش دو شهریارپر اندیشه و زیجها بر کنار
همی باز جستند راز سپهربه صلاب تا بر که گردد به مهر
سپهر اندر آن جنگ نظاره بودستاره شمر سخت بیچاره بود
به روز چهارم چو شد کار تنگبه پیش پدر شد دلاور پشنگ
بدو گفت کای کدخدای جهانسرافراز بر کهتران و مهان
به فر تو زیر فلک شاه نیستترا ماه و خورشید بد خواه نیست
شود کوه آهن چو دریای آباگر بشنود نام افرسیاب
زمین بر نتابد سپاه ترانه خورشید تابان کلاه ترا
نیاید ز شاهان کسی پیش توجز این بیپدر بد گوهر خویش تو
سیاووش را چون پسر داشتیبر او رنج و مهر پدر داشتی
یکی باد ناخوش ز روی هوابر او برگذشتی نبودی روا
از او سیر گشتی چو کردی درستکه او تاج و تخت و سپاه تو جست
گر او را نکشتی جهاندار شاهبدو باز گشتی نگین و کلاه
کنون اینک آمد به پیشت به جنگنباید به گیتی فراوان درنگ
هر آن کس که نیکی فرامش کندهمی رای جان سیاوش کند
بپروردی این شوم ناپاک راپدروار نسپردیش خاک را
همی داشتی تا بر آورد پرشد از مهر شاه از در تاج زر
ز توران چو مرغی به ایران پریدتو گفتی که هرگز نیا را ندید
ز خوبی نگه کن که پیران چه کردبدان بیوفا ناسزاوار مرد
همه مهر پیران فراموش کردپر از کینه سر دل پر از جوش کرد
همی بود خامش چو آمد به مشتچنان مهربان پهلوان را بکشت
از ایران کنون با سپاهی به جنگبیامد به پیش نیا تیزچنگ
نه دینار خواهد نه تخت و کلاهنه اسب و نه شمشیر و گنج و سپاه
ز خویشان جز از جان نخواهد همیسخن را از این در نکاهد همی
پدر شاه و فرزانهتر پادشاستبدین راست گفتار من بر گواست
از ایرانیان نیست چندین سخنسپه را چنین دل شکسته مکن
بدیشان چه باید ستاره شمربه شمشیر جویند مردان هنر
سواران که در میمنه با منندهمه جنگ را یکدل و یکتنند
چو دستور باشد مرا پادشااز ایشان نمانم یکی پارسا
بدوزم سر و ترگ ایشان به تیرنه اندیشم از کنده و آبگیر
چو بشنید افراسیاب این سخنبدو گفت مشتاب و تندی مکن
سخن هرچه گفتی همه راست بودجز از راستی را نباید شنود
ولیکن تو دانی که پیران گردبه گیتی همه راه نیکی سپرد
نبد در دلش کژی و کاستینجستی به جز خوبی و راستی
همان پیل بد روز جنگ او به زورچو دریا دل و رخ چو تابنده هور
برادرش هومان پلنگ نبردچو لهاک جنگی و فرشیدورد
ز ترکان سواران کین صدهزارهمه نامجوی از در کارزار
برفتند از ایدر پر از جنگ و جوشمن ایدر نوان با غم و با خروش
از آن کو بر این دشت کین کشته شدزمین زیر او چون گل آغشته شد
همه مرز توران شکسته دلندز تیمار دل را همی بگسلند
نبینند جز مرگ پیران به خوابنخواند کسی نام افراسیاب
بباشیم تا نامداران مامهان و ز لشکر سواران ما
ببینند ایرانیان را به چشمز دل کم شود سوگ با درد و خشم
هم ایرانیان نیز چندین سپاهببینند آیین تخت و کلاه
دو لشکر بر این گونه پر درد و خشمستاره به ما دارد از چرخ چشم
به انبوه جستن نه نیکوست جنگشکستی بود باد ماند به چنگ
مبارز پراگنده بیرون کنیماز ایشان بیابان پر از خون کنیم
چنین داد پاسخ که ای شهریارچو ز این گونه جویی همی کارزار
نخستین ز لشکر مبارز منمکه بر شیر و بر پیل اسب افگنم
کسی را ندانم که روز نبردفشاند بر اسب من از دور گرد
مرا آرزو جنگ کیخسروستکه او در جهان شهریار نوست
اگر جوید او بی گمان جنگ منرهایی نیابد ز چنگال من
دل و پشت ایشان شکسته شودبر آن انجمن کار بسته شود
و گر دیگری پیشم آید به جنگبه خاک اندر آرم سرش بیدرنگ
بدو گفت کای کار نادیده مردشهنشاه کی جوید از تو نبرد
اگر جویدی هم نبردش منمتن و نام او زیر پای افگنم
گر او با من آید به آوردگاهبرآساید از جنگ هر دو سپاه
بدو شیده گفت ای جهاندیده مردچشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
پسر پنج زندهست پیشت به پاینمانیم تا تو کنی رزم رای
نه لشکر پسندد نه ایزد پرستکه تو جنگ او را کنی پیشدست