بخش ۲
چو شد کار پیران ویسه به سربه جنگ دگر شاه پیروزگر
بیاراست از هر سوی مهترانبرفتند با لشکری بیکران
برآمد خروشیدن کرنایبه هامون کشیدند پردهسرای
به شهر اندرون جای خفتن نماندبه دشت اندرون راه رفتن نماند
یکی تخت پیروزه بر پشت پیلنهادند و شد روی گیتی چو نیل
نشست از بر تخت با تاج شاهخروش آمد از دشت وز بارگاه
چو بر پشت پیل آن شه نامورزدی مهره در جام و بستی کمر
نبودی به هر پادشاهی روانشستن مگر بر در پادشا
از آن نامور خسرو سرکشانچنین بود در پادشاهی نشان
به مرزی که لشکر فرستاده بودبسی پند و اندرزها داده بود
چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگکه از ژرف دریا ربودی نهنگ
دگر نامور رستم پهلوانپسندیده و راد و روشن روان
بفرمودشان بازگشتن به درهر آن کس که بد گرد و پرخاشخر
در گنج بگشاد و روزی بدادبسی از روان پدر کرد یاد
سه تن را گزین کرد زان انجمنسخن گوی و روشن دل و تیغ زن
چو رستم که بد پهلوان بزرگچو گودرز بینادل آن پیر گرگ
دگر پهلوان طوس زرینه کفشکجا بود با کاویانی درفش
به هر نامداری و خودکامهاینبشتند بر پهلوی نامهای
فرستادگان خواست از انجمنزبان آور و بخرد و رای زن
که پیروز کیخسرو از پشت پیلبزد مهره و گشت گیتی چو نیل
مه آرام بادا شما را مه خوابمگر ساختن رزم افراسیاب
چو آن نامه برخواند هر مهتریکجا بود در پادشاهی سری
ز گردان گیتی برآمد خروشزمین همچو دریا برآمد به جوش
بزرگان هر کشوری با سپاهنهادند سر سوی درگاه شاه
چو شد ساخته جنگ را لشکریز هر نامداری به هر کشوری
از آن پس بگردید گرد سپاهبیاراست بر هر سوی رزمگاه
گزین کرد زان لشکر نامدارسواران شمشیر زن سی هزار
که باشند با او به قلب اندرونهمه جنگ را دست شسته به خون
به یک دست مر طوس را کرد جایمنوشان خوزان فرخنده رای
که بر کشور خوزیان بود شاهبسی نامداران زرین کلاه
دو تن نیز بودند هم رزم سوزچو گوران شه آن گرد لشگر فروز
وز او نیوتر آرش رزم زنبه هر کار پیروز و لشکرشکن
یکی آنک بر کشوری شاه بودگه رزم با بخت همراه بود
دگر شاه کرمان که هنگام جنگنکردی به دل یاد رای درنگ
چو صیاع فرزانه شاه یمندگر شیر دل ایرج پیل تن
که بر شهر کابل بد او پادشاجهاندار و بیدار و فرمان روا
هر آنکس که از تخمهٔ کیقبادبزرگان بادانش و بانژاد
چو شماخ سوری شه سوریانکجا رزم را بود بسته میان
فروتر از او گیوهٔ رزم زنبه هر کار پیروز و لشکر شکن
که بر شهر داور بد او پادشاجهانگیر و فرزانه و پارسا
به دست چپ خویش بر پای کرددلفروز را لشکر آرای کرد
بزرگان که از تخم پورست تیغزدندی شب تیره بر باد میغ
هر آنکس که بود او ز تخم زرسبپرستندهٔ فرخ آذر گشسب
دگر بیژن گیو و رهام گردکجا شاهشان از بزرگان شمرد
چو گرگین میلاد و گردان ریبرفتند یکسر به فرمان کی
پس پشت او را نگه داشتندهمه نیزه از ابر بگذاشتند
به رستم سپرد آن زمان میمنهکه بود او سپاهی شکن یک تنه
هر آنکس که از زابلستان بدندوگر کهتر و خویش دستان بدند
بدیشان سپرد آن زمان دست راستهمی نام و آرایش جنگ خواست
سپاهی گزین کرد بر میسرهچو خورشید تابان ز برج بره
سپهدار گودرز کشواد بودهجیر و چو شیدوش و فرهاد بود
بزرگان که از بردع و اردبیلبه پیش جهاندار بودند خیل
سپهدار گودرز را خواستندچپ لشکرش را بیاراستند
بفرمود تا پیش قلب سپاهبه پیلان جنگی ببستند راه
نهادند صندوق بر پشت پیلزمین شد به کردار دریای نیل
هزار از دلیران روز نبردبه صندوق بر ناوک انداز کرد
نگهبان هر پیل سیصد سوارهمه جنگجوی و همه نیزهدار
ز بغداد گردان جنگاورانکه بودند با زنگهٔ شاوران
سپاهی گزیده ز گردان بلخبفرمود تا با کمانهای چرخ
پیاده ببودند بر پیش پیلکه گر کوه پیش آمدی بر دو میل
دل سنگ بگذاشتندی به تیرنبودی کس آن زخم را دستگیر
پیاده پس پیل کرده به پایابا نه رشی نیزهٔ سرگرای
سپرهای گیلی به پیش اندرونهمی از جگرشان بجوشید خون
پیاده صفی از پس نیزهدارسپردار با تیر جوشنگذار
پس پشت ایشان سواران جنگبرآگنده ترکش ز تیر خدنگ
ز خاور سپاهی گزین کرد شاهسپردار با درع و رومی کلاه
ز گردان گردنکشان سی هزارفریبرز را داد جنگی سوار
ابا شاه شهر دهستان تخوارکه جنگ بداندیش بودیش خوار
ز بغداد و گردن فرازان کرخبفرمود تا با کمانهای چرخ
به پیش اندرون تیرباران کنندهوا را چو ابر بهاران کنند
به دست فریبرز نستوه بودکه نزدیک او لشکر انبوه بود
بزرگان رزم آزموده سرانز دشت سواران نیزه وران
سر مایه و پیشروشان زهیرکه آهو ربودی ز چنگال شیر
بفرمود تا نزد نستوه شدچپ لشکر شاه چون کوه شد
سپاهی بد از روم و بربرستانگوی پیشرو نام لشکرستان
سوار و پیاده بدی سی هزاربرفتند با ساقهٔ شهریار
دگر لشکری کز خراسان بدندجهانجوی و مردم شناسان بدند
منوچهر آرش نگهدارشانگه نام جستن سپهدارشان
دگر نامداری گروخان نژادجهاندار وز تخمهٔ کیقباد
کجا نام آن شاه پیروز بودسپهبد دل و لشکر افروز بود
شه غرچگان بود بر سان شیرکجا ژنده پیل آوریدی به زیر
به دست منوچهرشان جای کردسر تخمه را لشکر آرای کرد
بزرگان که از کوه قاف آمدندابا نیزه و تیغ لاف آمدند
سپاهی ز تخم فریدون و جمپر از خون دل از تخمهٔ زادشم
از این دست شمشیرزن سی هزارجهاندار وز تخمهٔ شهریار
سپرد این سپه گیو گودرز رابدو تازه شد دل همه مرز را
به یاری به پشت سپهدار گیوبرفتند گردان بیدار و نیو
فرستاد بر میمنه ده هزاردلاور سواران خنجر گزار
سپه ده هزار از دلیران گردپس پشت گودرز کشواد برد
دمادم بشد برتهٔ تیغ زنابا کوهیار اندر آن انجمن
به مردی شود جنگ را یار گیوسپاهی سرافراز و گردان نیو
زواره بد این جنگ را پیشروسپاهی همه جنگ سازان نو
به پیش اندرون قارن رزم زنسر نامداران آن انجمن
بدان تا میان دو رویه سپاهبود گرد اسب افگن و رزمخواه
از آن پس به گستهم گژدهم گفتکه با قارن رزم زن باش جفت
بفرمود تا اندمان پور طوسبگردد به هر جای با پیل و کوس
بدان تا ببندد ز بیداد دستکسی را کجا نیست یزدان پرست
نباشد کس از خوردنی بینواستم نیز بر کس ندارد روا
جهان پر ز گردون بد و گاومیشز بهر خورش را همی راند پیش
بخواهد همی هرچ باید ز شاهبه هر کار باشد زبان سپاه
بهر سو طلایه پدیدار کردسر خفته از خواب بیدار کرد
به هر سو برفتند کارآگهانهمی جست بیدار کار جهان
کجا کوه بد دیدهبان داشتیسپه را پراگنده نگذاشتی
همه کوه و غار و بیابان و دشتبه هر سو همی گرد لشکر بگشت
عنانها یک اندر دگر ساختههمه جنگ را گردن افراخته
از ایشان کسی را نبد بیم و رنجهمی راند با خویشتن شاه گنج
بر این گونه چون شاه لشکر بساختبه گردون کلاه کیی برفراخت
دل مرد بدساز با نیک خویجز از جنگ جستن نکرد آرزوی