بخش ۱ - اندر ستایش سلطان محمود
ز یزدان بر آن شاه باد آفرینکه نازد بدو تاج و تخت و نگین
که گنجش ز بخشش بنالد همیبزرگی ز نامش ببالد همی
ز دریا به دریا سپاه وی استجهان زیر فر کلاه وی است
خداوند نام و خداوند گنجخداوند شمشیر و خفتان و رنج
ز گیتی به کان اندرون زر نماندکه منشور جود ورا بر نخواند
به بزم اندرون گنج پیدا کندچو رزم آیدش رنج بینا کند
به بار آورد شاخ دین و خردگمانش به دانش خرد پرورد
به اندیشه از بی گزندان بودهمیشه پناهش به یزدان بود
چو او مرز گیرد به شمشیر تیزبر انگیزد اندر جهان رستخیز
ز دشمن ستاند ببخشد به دوستخداوند پیروزگر یار اوست
بدان تیغزن دست گوهرفشانز گیتی نجوید همی جز نشان
که در بزم دریاش خواند سپهربه رزم اندرون شیر خورشید چهر
گواهی دهد بر زمین خاک و آبهمان بر فلک چشمه آفتاب
که چون او ندیدست شاهی به جنگنه در بخشش و کوشش و نام و ننگ
اگر مهر با کین برآمیزدیستاره ز خشمش بپرهیزدی
تنش زورمندست و چندان سپاهکه اندر میان باد را نیست راه
پس لشکرش هفتصد ژنده پیلخدای جهان یارش و جبرییل
همی باژ خواهد ز هر مهتریز هر نامداری و هر کشوری
اگر باژ ندهند کشور دهندهمان گنج و هم تخت و افسر دهند
که یارد گذشتن ز پیمان اویو گر سر کشیدن ز فرمان اوی
که در بزم گیتی بدو روشن استبه رزم اندرون کوه در جوشن است
ابوالقاسم آن شهریار دلیرکجا گور بستاند از چنگ شیر
جهاندار محمود کاندر نبردسر سرکشان اندر آرد به گرد
جهان تا جهان باشد او شاه بادبلند اخترش افسر ماه باد
که آرایش چرخ گردنده اوستبه بزم اندرون ابر بخشنده اوست
خرد هستش و نیکنامی و دادجهان بی سر و افسر او مباد
سپاه و دل و گنج و دستور هستهمان رزم و بزم و می و سور هست
یکی فرش گسترده شد در جهانکه هرگز نشانش نگردد نهان
کجا فرش را مسند و مرقد استنشستنگه نصر بن احمد است
که این گونه آرام شاهی بدوستخرد در سر نامداران نکوست
نبد خسروان را چنو کدخدایبپرهیز دین و به رادی و رای
گشاده زبان و دل و پاک دستپرستندهٔ شاه یزدان پرست
ز دستور فرزانه و دادگرپراگنده رنج من آمد به بر
بپیوستم این نامهٔ باستانپسندیده از دفتر راستان
که تا روز پیری مرا بر دهدبزرگی و دینار و افسر دهد
ندیدم جهاندار بخشندهایبه تخت کیان بر درخشندهای
همی داشتم تا کی آید پدیدجوادی که جودش نخواهد کلید
نگهبان دین و نگهبان تاجفروزندهٔ افسر و تخت عاج
به رزم دلیران توانا بودبه چون و چرا نیز دانا بود
چنین سال بگذاشتم شست و پنجبه درویشی و زندگانی به رنج
چو پنج از سر سال شستم نشستمن اندر نشیب و سرم سوی پست
رخ لاله گون گشت بر سان کاهچو کافور شد رنگ مشک سیاه
بدان گه که بد سال پنجاه و هفتنوانتر شدم چون جوانی برفت
فریدون بیدار دل زنده شدزمان و زمین پیش او بنده شد
بداد و به بخشش گرفت این جهانسرش برتر آمد ز شاهنشهان
فروزان شد آثار تاریخ اویکه جاوید بادا بن و بیخ اوی
از آن پس که گوشم شنید آن خروشنهادم بر آن تیز آواز گوش
بپیوستم این نامه بر نام اویهمه مهتری باد فرجام اوی
از آن پس تن جانور خاک راستروان روان معدن پاک راست
همان نیزه بخشندهٔ دادگرکز اوی است پیدا به گیتی هنر
که باشد به پیری مرا دستگیرخداوند شمشیر و تاج و سریر
خداوند هند و خداوند چینخداوند ایران و توران زمین
خداوند زیبای برترمنشاز او دور پیغاره و سرزنش
بدرد ز آواز او کوه سنگبه دریا نهنگ و به خشکی پلنگ
چه دینار در پیش بزمش چه خاکز بخشش ندارد دلش هیچ باک
جهاندار محمود خورشیدفشبه رزم اندرون شیر شمشیرکش
مرا از جهان بینیازی دهدمیان گوان سرفرازی دهد
که جاوید بادا سر و تخت اویبه کام دلش گردش بخت اوی
که داند ورا در جهان خود ستودکسی کش ستاید که یارد شنود
که شاه از گمان و توان برتر استچو بر تارک مشتری افسر است
یکی بندگی کردم ای شهریارکه ماند ز من در جهان یادگار
بناهای آباد گردد خرابز باران وز تابش آفتاب
پی افگندم از نظم کاخی بلندکه از باد و بارانش نآید گزند
بر این نامه بر سالها بگذردهمی خواند آن کس که دارد خرد
کند آفرین بر جهاندار شاهکه بی او مبیناد کس پیشگاه
مر او را ستاینده کردار اوستجهان سر به سر زیر آثار اوست
چو مایه ندارم ثنای ورانیایش کنم خاک پای ورا
زمانه سراسر بدو زنده بادخرد تخت او را فروزنده باد
دلش شادمانه چو خرم بهارهمیشه بر این گردش روزگار
از او شادمانه دل انجمنبه هر کار پیروز و چیره سخن
همی تا بگردد فلک چرخواربود اندر او مشتری را گذار
شهنشاه ما باد با جاه و نازاز او دور چشم بد و بی نیاز
کنون ز این سپس نامه باستانبپیوندم از گفتهٔ راستان
چو پیش آورم گردش روزگارنباید مرا پند آموزگار
چو پیکار کیخسرو آمد پدیدز من جادویها بباید شنید
بدین داستان در ببارم همیبه سنگ اندرون لاله کارم همی
کنون خامهای یافتم بیش از آنکه مغز سخن بافتم پیش از آن
ایا آزمون را نهاده دو چشمگهی شادمانی گهی درد و خشم
شگفت اندر این گنبد لاژوردبماند چنین دل پر از داغ و درد
چنین بود تا بود دور زمانبه نوی تو اندر شگفتی ممان
یکی را همه بهره شهد است و قندتن آسانی و ناز و بخت بلند
یکی ز او همه ساله با درد و رنجشده تنگدل در سرای سپنج
یکی را همه رفتن اندر نهیبگهی در فراز و گهی در نشیب
چنین پروراند همی روزگارفزون آمد از رنگ گل رنج خار
هر آنگه که سال اندر آمد به شستبباید کشیدن ز بیشیت دست
ز هفتاد برنگذرد بس کسیز دوران چرخ آزمودم بسی
وگر بگذرد آن همه بتریستبر آن زندگانی بباید گریست
اگر دام ماهی بدی سال شستخردمند از او یافتی راه جست
نیابیم بر چرخ گردنده راهنه بر کار دادار خورشید و ماه
جهاندار اگر چند کوشد به رنجبتازد به کین و بنازد به گنج
همش رفت باید به دیگر سرایبماند همه کوشش ایدر به جای
تو از کار کیخسرو اندازه گیرکهن گشته کار جهان تازه گیر
که کین پدر باز جست از نیابه شمشیر و هم چاره و کیمیا
نیا را بکشت و خود ایدر نماندجهان نیز منشور او را نخواند
چنین است رسم سرای سپنجبدان کوش تا دور مانی ز رنج