بخش ۲
چو خورشید تیغ از میان برکشیدشب تیره گشت از جهان ناپدید
تبیره برآمد ز درگاه شاهبه سر برنهادند گردان کلاه
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیرچو گرگین و گستهم و بهرام شیر
گرانمایگان نزد شاه آمدندبران نامور بارگاه آمدند
به نخچیر شد شهریار جهانابا رستم نامور پهلوان
ز لشکر برفتند آزادگانچو گیو و چو گودرز کشوادگان
سپاهی که شد تیره خورشید و ماههمی رفت با یوز و با باز شاه
همه بوم ایران سراسر بگشتبه آباد و ویرانی اندر گذشت
هران بوم و برکان نه آباد بودتبه بود و ویران ز بیداد بود
درم داد و آباد کردش ز گنجز داد و ز بخشش نیامدش رنج
به هر شهر بنشست و بنهاد تختچنانچون بود خسرو نیک بخت
همه بدره و جام و می خواستیبه دینار گیتی بیاراستی
وز آنجا سوی شهر دیگر شدیهمی با می و تخت و افسر شدی
همی رفت تا آذرابادگانابا او بزرگان و آزادگان
گهی باده خورد و گهی تاخت اسپبیامد سوی خان آذرگشسپ
جهانآفرین را ستایش گرفتبه آتشکده در نیایش گرفت
بیامد خرامان ازان جایگاهنهادند سر سوی کاوس شاه
نشستند هر دو به هم شادماننبودند جز شادمان یک زمان
چو پر شد سر از جام روشنگلاببه خواب و به آسایش آمد شتاب
چو روز درخشان برآورد چاکبگسترد یاقوت بر تیره خاک
جهاندار بنشست و کاوس کیدو شاه سرافراز و دو نیکپی
ابا رستم گرد و دستان به همهمی گفت کاوس هر بیش و کم
از افراسیاب اندر آمد نخستدو رخ را به خون دو دیده بشست
بگفت آنکه او با سیاوش چه کرداز ایران سراسر برآورد گرد
بسی پهلوانان که بیجان شدندزن و کودک خرد پیچان شدند
بسی شهر بینی ز ایران خرابتبه گشته از رنج افراسیاب
ترا ایزدی هرچ بایدت هستز بالا و از دانش و زور دست
ز فر تمامی و نیکاختریز شاهان به هر گونهای برتری
کنون از تو سوگند خواهم یکینباید که پیچی ز داد اندکی
که پرکین کنی دل ز افراسیابدمی آتش اندر نیاری به آب
ز خویشی مادر بدو نگروینپیچی و گفت کسی نشمری
به گنج و فزونی نگیری فریبهمان گر فراز آیدت گر نشیب
به تاج و به تخت و نگین و کلاهبه گفتار با او نگردی ز راه
بگویم که بنیاد سوگند چیستخرد را و جان ترا پند چیست
بگویی به دادار خورشید و ماهبه تیغ و به مهر و به تخت و کلاه
به فر و به نیکاختر ایزدیکه هرگز نپیچی به سوی بدی
میانجی نخواهی جز از تیغ و گرزمنش برز داری و بالای برز
چو بشنید زو شهریار جوانسوی آتش آورد روی و روان
به دادار دارنده سوگند خوردبه روز سپید و شب لاژورد
به خورشید و ماه و به تخت و کلاهبه مهر و به تیغ و به دیهیم شاه
که هرگز نپیچم سوی مهر اوینبینم بخواب اندرون چهر اوی
یکی خط بنوشت بر پهلویبه مشکاب بر دفتر خسروی
گوا بود دستان و رستم برینبزرگان لشکر همه همچنین
به زنهار بر دست رستم نهادچنان خط و سوگند و آن رسم و داد
ازان پس همی خوان و می خواستندز هر گونه مجلس بیاراستند
ببودند یک هفته با رود و میبزرگان به ایوان کاوس کی
جهاندار هشتم سر و تن بشستبیاسود و جای نیایش بجست
به پیش خداوند گردان سپهربرفت آفرین را بگسترد چهر
شب تیره تا برکشید آفتابخروشان همی بود دیده پرآب
چنین گفت کای دادگر یک خدایجهاندار و روزی ده و رهنمای
به روز جوانی تو کردی رهامرا بیسپاه از دم اژدها
تو دانی که سالار توران سپاهنه پرهیز داند نه شرم گناه
به ویران و آباد نفرین اوستدل بیگناهان پر از کین اوست
به بیداد خون سیاوش بریختبدین مرز باران آتش ببیخت
دل شهریاران پر از بیم اوستبلا بر زمین تخت و دیهیم اوست
به کین پدر بنده را دست گیرببخشای بر جان کاوس پیر
تو دانی که او را بدی گوهرستهمان بدنژادست و افسونگرست
فراوان بمالید رخ بر زمینهمی خواند بر کردگار آفرین
وزان جایگه شد سوی تخت بازبر پهلوانان گردنفراز
چنین گفت کای نامداران منجهانگیر و خنجر گزاران من
بپیمودم این بوم ایران بر اسپازین مرز تا خان آذرگشسپ
ندیدم کسی را که دلشاد بودتوانگر بد و بومش آباد بود
همه خستگانند از افراسیابهمه دل پر از خون و دیده پرآب
نخستین جگرخسته از وی منمکه پر درد ازویست جان و تنم
دگر چون نیا شاه آزادمردکه از دل همی برکشد باد سرد
به ایران زن و مرد ازو با خروشز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش
کنون گر همه ویژه یار منیدبِدل سربسر دوستدار منید
به کین پدر بست خواهم میانبگردانم این بد ز ایرانیان
اگر همگنان رای جنگ آوریدبکوشید و رسم پلنگ آورید
مرا این سخن پیش بیرون شودز جنگ یلان کوه هامون شود
هران خون که آید به کین ریختهگنهکار او باشد آویخته
وگر کشته گردد کسی زین سپاهبهشت بلندش بود جایگاه
چه گویید و این را چه پاسخ دهیدهمه یکسره رای فرخ نهید
بدانید کو شد به بد پیشدستمکافات بد را نشاید نشست
بزرگان به پاسخ بیاراستندبه درد دل از جای برخاستند
که ای نامدار جهان شادباشهمیشه ز رنج و غم آزاد باش
تن و جان ما سربهسر پیش تستغم و شادمانی کم و بیش تست
ز مادر همه مرگ را زادهایمهمه بندهایم ارچه آزادهایم
چو پاسخ چنین یافت از پیلتنز طوس و ز گودرز و از انجمن
رخ شاه شد چون گل ارغوانکه دولت جوان بود و خسرو جوان
بدیشان فراوان بکرد آفرینکه آباد بادا به گردان زمین