گنج

بخش ۱

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۸ بیت
به پالیز چون برکشد سرو شاخسر شاخ سبزش برآید ز کاخ
به بالای او شاد باشد درختچو بیندش بینادل و نیک‌بخت
سزد گر گمانی برد بر سه چیزکزین سه گذشتی چه چیزست نیز
هنر با نژادست و با گوهر استسه چیزست و هر سه به‌بنداندرست
هنر کی بود تا نباشد گهرنژاده بسی دیده‌ای بی‌هنر
گهر آنک از فر یزدان بودنیازد به بد دست و بد نشنود
نژاد آنک باشد ز تخم پدرسزد کاید از تخم پاکیزه بر
هنر گر بیاموزی از هر کسیبکوشی و پیچی ز رنجش بسی
ازین هر سه گوهر بود مایه‌دارکه زیبا بود خلعت کردگار
چو هر سه بیابی خرد بایدتشناسندهٔ نیک و بد بایدت
چو این چار با یک تن آید بهمبراساید از آز وز رنج و غم
مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیستوزین بدتر از بخت پتیاره نیست
جهانجوی از این چار بد بی‌نیازهمش بخت سازنده بود از فراز
سخن راند گویا بدین داستاندگر گوید از گفتهٔ باستان
کنون بازگردم به آغاز کارکه چون بود کردار آن شهریار
چو تاج بزرگی بسر برنهادازو شاد شد تاج و او نیز شاد
به هر جای ویرانی آباد کرددل غمگنان از غم آزاد کرد
از ابر بهاران ببارید نمز روی زمین زنگ بزدود غم
جهان گشت پر سبزه و رود آبسر غمگنان اندر آمد به خواب
زمین چون بهشتی شد آراستهز داد و ز بخشش پر از خواسته
چو جم و فریدون بیاراست گاهز داد و ز بخشش نیاسود شاه
جهان شد پر از خوبی و ایمنیز بد بسته شد دست اهریمنی
فرستادگان آمد از هر سویز هر نامداری و هر پهلوی
پس آگاهی آمد سوی نیمروزبنزد سپهدار گیتی‌فروز
که خسرو ز توران به ایران رسیدنشست از بر تخت کو را سزید
بیاراست رستم به دیدار شاهببیند که تا هست زیبای گاه
ابا زالِ سامِ نریمان بهمبزرگان کابل همه بیش و کم
سپاهی که شد دشت چون آبنوسبدرید هر گوش ز اوای کوس
سوی شهر ایران گرفتند راهزواره فرامرز و پیل و سپاه
به پیش اندرون زال با انجمندرفش بنفش از پس پیلتن
پس آگاهی آمد بر شهریارکه آمد ز ره پهلوان سوار
زواره فرامرز و دستان سامبزرگان که هستند با جاه و نام
دل شاه شد زان سخن شادمانسراینده را گفت کاباد مان
که اویست پروردگار پدروزویست پیدا به گیتی هنر
بفرمود تا گیو و گودرز و طوسبرفتند با نای رویین و کوس
تبیره برآمد ز درگاه شاههمه برنهادند گردان کلاه
یکی لشکر از جای برخاستندپذیره شدن را بیاراستند
ز پهلو به پهلو پذیره شدندهمه با درفش و تبیره شدند
برفتند پیشش به دو روزه راهچنین پهلوانان و چندین سپاه
درفش تهمتن چو آمد پدیدبه خورشید گرد سپه بردمید
خروش آمد و نالهٔ بوق و کوسز قلب سپه گیو و گودرز و طوس
به پیش گو پیلتن راندندبه شادی برو آفرین خواندند
گرفتند هر سه ورا در کناربپرسید شیراوژن از شهریار
ز رستم سوی زال سام آمدندگشاده دل و شادکام آمدند
نهادند سوی فرامرز رویگرفتند شادی به دیدار اوی
وزان جایگه سوی شاه آمدندبه دیدار فرخ کلاه آمدند
چو خسرو گو پیلتن را بدیدسرشکش ز مژگان به رخ بر چکید
فرود آمد از تخت و کرد آفرینتهمتن ببوسید روی زمین
به رستم چنین گفت کای پهلوانهمیشه بدی شاد و روشن‌روان
به گیتی خردمند و خامش توییکه پروردگار سیاوش تویی
سر زال زان پس به بر در گرفتز بهر پدر دست بر سر گرفت
گوان را به تخت مهی برنشاندبریشان همی نام یزدان بخواند
نگه کرد رستم سرو پای اوینشست و سخن گفتن و رای اوی
رخش گشت پرخون و دل پر ز دردزکار سیاوش بسی یاد کرد
به شاه جهان گفت کای شهریارجهان را تویی از پدر یادگار
ندیدم من اندر جهان تاج‌وربدین فر و مانندگی پدر
وزان پس چو از تخت برخاستندنهادند خوان و می آراستند
جهاندار تا نیمی از شب نخفتگذشته سخنها همه بازگفت