گنج

بخش ۳

بگشت اندرین نیز گردان سپهرچو از خوشه خورشید بنمود چهر
ز پهلو همه موبدانرا بخواندسخنهای بایسته چندی براند
دو هفته در بار دادن ببستبنوی یکی دفتر اندر شکست
بفرمود موبد به روزی دهانکه گویند نام کهان و مهان
نخستین ز خویشان کاوس کیصد و ده سپهبد فگندند پی
سزاوار بنوشت نام گوانچنانچون بود درخور پهلوان
فریبرز کاووسشان پیش روکجا بود پیوستهٔ شاه نو
گزین کرد هشتاد تن نوذریهمه گرزدار و همه لشکری
زرسپ سپهبد نگهدارشانکه بردی به هر کار تیمارشان
که تاج کیان بود و فرزند طوسخداوند شمشیر و گوپال و کوس
سه دیگر چو گودرز کشواد بودکه لشکر به رای وی آباد بود
نبیره پسر داشت هفتاد و هشتدلیران کوه و سواران دشت
فروزندهٔ تاج و تخت کیانفرازندهٔ اختر کاویان
چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهمبزرگان و سالارشان گستهم
ز خویشان میلاد بد صد سوارچو گرگین پیروزگر مایه‌دار
ز تخم لواده چو هشتادو پنجسواران رزم و نگهبان گنج
کجا برته بودی نگهدارشانبه رزم اندرون دست بردارشان
چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگکه رویین بدی شاهشان روز جنگ
به گاه نبرد او بدی پیش کوسنگهبان گردان و داماد طوس
ز خویشان شیروی هفتاد مردکه بودند گردان روز نبرد
گزین گوان شهره فرهاد بودگه رزم سندان پولاد بود
ز تخم گرازه صد و پنج گردنگهبان ایشان هم او را سپرد
کنارنگ وز پهلوانان جزینردان و بزرگان باآفرین
چنان بد که موبد ندانست مرز بس نامداران با برز و فر
نوشتند بر دفتر شهریارهمه نامشان تا کی آید به کار
بفرمود کز شهر بیرون شوندز پهلو سوی دشت و هامون شوند
سر ماه باید که از کرنایخروش آید و زخم هندی درای
همه سر سوی رزم توران نهندهمه شادمانی و سوران نهند
نهادند سر پیش او بر زمینهمه یک به یک خواندند آفرین
که ما بندگانیم و شاهی تراستدر گاو تا برج ماهی تراست
به جایی که بودند ز اسپان یلهبه لشکر گه آورد یکسر گله
بفرمود کان کو کمند افگنستبه رزم اندرون گرد و رویین تنست
به پیش فسیله کمند افگنندسر بادپایان به بند افگنند
در گنج دینار بگشاد و گفتکه گنج از بزرگان نشاید نهفت
گه بخشش و کینهٔ شهریارشود گنج دینار بر چشم‌خوار
به مردان همی گنج و تخت آوریمبه خورشید بار درخت آوریم
چرا برد باید غم روزگارکه گنج از پی مردم آید به کار
بزرگان ایران از انجمننشسته به پیشش همه تن به تن
بیاورد صد جامه دیبای رومهمه پیکر از گوهر و زر بوم
هم از خز و منسوج و هم پرنیانیکی جام پر گوهر اندر میان
نهادند پیش سرافراز شاهچنین گفت شاه جهان با سپاه
که اینت بهای سر بی‌بهاپلاشان دژخیم نر اژدها
کجا پهلوان خواند افراسیاببه بیداری او شود سیر خواب
سر و تیغ و اسپش بیارد چو گردبه لشکر گه ما بروز نبرد
سبک بیژن گیو بر پای جستمیان کشتن اژدها را ببست
همه جامه برداشت وان جام زربه جام اندرون نیز چندی گهر
بسی آفرین کرد بر شهریارکه خرم بدی تا بود روزگار
وزانجا بیامد به جای نشستگرفته چنان جام گوهر به دست
به گنجور فرمود پس شهریارکه آرد دو صد جامهٔ زرنگار
صد از خز و دیبا و صد پرنیاندو گلرخ به زنار بسته میان
چنین گفت کین هدیه آن را دهموزان پس بدو نیز دیگر دهم
که تاج تژاو آورد پیش منوگر پیش این نامدار انجمن
که افراسیابش به سر برنهادورا خواند بیدار و فرخ نژاد
همان بیژن گیو برجست زودکجا بود در جنگ برسان دود
بزد دست و آن هدیه‌ها برگرفتازو ماند آن انجمن در شگفت
بسی آفرین کرد و بنشست شادکه گیتی به کیخسرو آباد باد
بفرمود تا با کمر ده غلامده اسپ گزیده به زرین ستام
ز پوشیده رویان ده آراستهبیاورد موبد چنین خواسته
چنین گفت بیدار شاه رمهکه اسپان و این خوبرویان همه
کسی را که چون سر بپیچد تژاوسزد گر ندارد دل شیر گاو
پرستنده‌ای دارد او روز جنگکز آواز او رام گردد پلنگ
به رخ چون بهار و به بالا چو سرومیانش چو غرو و به رفتن تذرو
یکی ماهرویست نام اسپنویسمن پیکر و دلبر و مشک بوی
نباید زدن چون بیابدش تیغکه از تیغ باشد چنان رخ دریغ
به خم کمر ار گرفته کمربدان سان بیارد مر او را به بر
بزد دست بیژن بدان هم به بربیامد بر شاه پیروزگر
به شاه جهان بر ستایش گرفتجهان‌آفرین را نیایش گرفت
بدو شاد شد شهریار بزرگچنین گفت کای نامدار سترگ
چو تو پهلوان یار دشمن مباددرخشنده جان تو بی‌تن مباد
جهاندار از آن پس به گنجور گفتکه ده جام زرین بیار از نهفت
شمامه نهاده در آن جام زرده از نقرهٔ خام با شش گهر
پر از مشک جامی ز یاقوت زردز پیروزه دیگر یکی لاژورد
عقیق و زمرد بر او ریختهبه مشک و گلاب آندرآمیخته
پرستنده‌ای با کمر ده غلامده اسپ گرانمایه زرین ستام
چنین گفت کین هدیه آن را که تاوبود در تنش روز جنگ تژاو
سرش را بدین بارگاه آوردبه پیش دلاور سپاه آورد
ببر زد بدین گیو گودرز دستمیان رزم آن پهلوان را ببست
گرانمایه خوبان و آن خواستهببردند پیش وی آراسته
همی خواند بر شهریار آفرینکه بی تو مبادا کلاه و نگین
وزان پس به گنجور فرمود شاهکه ده جام زرین بنه پیش گاه
برو ریز دینار و مشک و گهریکی افسری خسروی با کمر
چنین گفت کین هدیه آن را که رنجندارد دریغ از پی نام و گنج
از ایدر شود تا در کاسه روددهد بر روان سیاوش درود
ز هیزم یکی کوه بیند بلندفزونست بالای او ده کمند
چنان خواست کان ره کسی نسپرداز ایران به توران کسی نگذرد
دلیری از ایران بباید شدنهمه کاسه رود آتش اندر زدن
بدان تا گر آنجا بود رزمگاهپس هیزم اندر نماند سپاه
همان گیو گفت این شکار منستبرافروختن کوه کار منست
اگر لشکر آید نترسم ز رزمبرزم اندرون کرگس آرم ببزم
«ره لشکر از برف آسان کنمدل ترک از آن هراسان کنم»
همه خواسته گیو را داد شاهبدو گفت کای نامدار سپاه
که بی تیغ تو تاج روشن مبادچنین باد و بی بت برهمن مباد
بفرمود صد دیبهٔ رنگ رنگکه گنجور پیش آورد بی‌درنگ
هم از گنج صد دانه خوشاب جستکه آب فسردست گفتی درست
ز پرده پرستار پنج آوریدسر جعد از افسر شده ناپدید
چنین گفت کین هدیه آن را سزاستکه برجان پاکش خرد پادشاست
دلیرست و بینا دل و چرب‌گوینه برتابد از شیر در جنگ روی
پیامی برد نزد افراسیابز بیمش نیارد بدیده در آب
ز گفتار او پاسخ آرد بمنکه دانید از این نامدار انجمن
بیازید گرگین میلاد دستبدان راه رفتن میان راببست
پرستار و آن جامهٔ زرنگاربیاورد با گوهر شاهوار
ابر شهریار آفرین کرد و گفتکه با جان خسرو خرد باد جفت
چو روی زمین گشت چون پر زاغز افراز کوه اندر آمد چراغ
سپهبد بیامد بایوان خویشبرفتند گردان سوی خان خویش
می آورد و رامشگران را بخواندهمه شب همی زر و گوهر فشاند
چو از روز شد کوه چون سندروسبابر اندر آمد خروش خروس
تهمتن بیامد به درگاه شاهز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه
زواره فرامرز با او بهمهمی رفت هر گونه از بیش و کم
چنین گفت رستم به شاه زمینکه ای نامبردار باآفرین
بزاولستان در یکی شهر بودکزان بوم و بر تور را بهر بود
منوچهر کرد آن ز ترکان تهییکی خوب جایست با فرهی
چو کاوس شد بی‌دل و پیرسربیفتاد ازو نام شاهی و فر
همی باژ و ساوش بتوران برندسوی شاه ایران همی ننگرند
فراوان بدان مرز پیلست و گنجتن بیگناهان از ایشان برنج
ز بس کشتن و غارت و تاختنسر از باژ ترکان برافراختن
کنون شهریاری بایران تراستتن پیل و چنگال شیران تراست
یکی لشکری باید اکنون بزرگفرستاد با پهلوانی سترگ
اگر باژ نزدیک شاه آورندوگر سر بدین بارگاه آورند
چو آن مرز یکسر بدست آوریمبتوران زمین بر شکست آوریم
برستم چنین پاسخ آورد شاهکه جاوید بادی که اینست راه
ببین تا سپه چند باید بکارتو بگزین از این لشکر نامدار
زمینی که پیوستهٔ مرز تستبهای زمین درخور ارز تست
فرامرز را ده سپاهی گرانچنان چون بباید ز جنگ‌آوران
گشاده شود کار بر دست اویبکام نهنگان رسد شصت اوی
رخ پهلوان گشت ازان آبداربسی آفرین خواند بر شهریار
بفرمود خسرو بسالار بارکه خوان از خورشگر کند خواستار
می آورد و رامشگران را بخواندوز آواز بلبل همی خیره ماند
سران با فرامرز و با پیلتنهمی باده خوردند بر یاسمن
غریونده نای و خروشنده چنگبدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ
همه تازه‌روی و همه شاددلز درد و غمان گشته آزاددل
ز هرگونه گفتارها راندندسخنهای شاهان بسی خواندند
که هر کس که در شاهی او داد دادشود در دو گیتی ز کردار شاد
همان شاه بیدادگر در جهاننکوهیده باشد بنزد مهان
به گیتی بماند از او نام بدهمان پیش یزدان سرانجام بد
کسی را که پیشه به جز داد نیستچنو در دو گیتی دگر شاد نیست
چو خورشید تابان برآمد ز کوهسراینده آمد ز گفتن ستوه
تبیره برآمد ز درگاه شاهرده برکشیدند بر بارگاه
ببستند بر پیل رویینه خمبرآمد خروشیدن گاودم
نهادند بر کوههٔ پیل تختببار آمد آن خسروانی درخت
بیامد نشست از بر پیل شاهنهاده بسر بر ز گوهر کلاه
یکی طوق پر گوهر شاهوارفروهشته از تاج دو گوشوار
بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیلزمین شد بکردار دریای نیل
ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گردسیه شد زمین آسمان لاژورد
تو گفتی بدام اندرست آفتابوگر گشت خم سپهر اندر آب
همی چشم روشن عنانرا ندیدسپهر و ستاره سنان را ندید
ز دریای ساکن چو برخاست موجسپاه اندر آمد همی فوج فوج
سراپرده بردند ز ایوان بدشتسپهر از خروشیدن آسیمه گشت
همی زد میان سپه پیل گامابا زنگ زرین و زرین ستام
یکی مهره در جام بر دست شاهبکیوان رسیده خروش سپاه
چو بر پشت پیل آن شه نامورزدی مهره بر جام و بستی کمر
نبودی بهر پادشاهی روانشستن مگر بر در پادشا
ازان نامور خسرو سرکشانچنین بود در پادشاهی نشان
همی بود بر پیل در پهن دشتبدان تا سپه پیش او برگذشت
نخستین فریبرز بد پیش روکه بگذشت پیش جهاندار نو
ابا گرز و با تاج و زرینه کفشپس پشت خورشید پیکر درفش
یکی باره‌ای برنشسته سمندبفتراک بر حلقه کرده کمند
همی رفت با باد و با برز و فرسپاهش همه غرقه در سیم و زر
برو آفرین کرد شاه جهانکه بیشی ترا باد و فر مهان
بهر کار بخت تو پیروز بادبباز آمدن باد پیروز و شاد
پس شاه گودرز کشواد بودکه با جوشن و گرز پولاد بود
درفش از پس پشت او شیر بودکه جنگش بگرز و بشمشیر بود
بچپ بر همی رفت رهام نیوسوی راستش چون سرافراز گیو
پس پشت شیدوش یل با درفشزمین گشته از شیر پیکر بنفش
هزار از پس پشت آن سرفرازعناندار با نیزه‌های دراز
یکی گرگ پیکر درفشی سیاهپس پشت گیو اندرون با سپاه
درفش جهانجوی رهام ببرکه بفراخته بود سر تا بابر
پس بیژن اندر درفشی دگرپرستارفش بر سرش تاج زر
نبیره پسر داشت هفتاد و هشتاز ایشان نبد جای بر پهن دشت
پس هر یک اندر دگرگون درفشجهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش
تو گفتی که گیتی همه زیر اوستسر سروران زیر شمشیر اوست
چو آمد بنزدیکی تخت شاهبسی آفرین خواند بر تاج و گاه
بگودرز و بر شاه کرد آفرینچه بر گیو و بر لشکرش همچنین
پس پشت گودرز گستهم بودکه فرزند بیدار گژدهم بود
یکی نیزه بودی به چنگش بجنگکمان یار او بود و تیر خدنگ
ز بازوش پیکان بزندان بدیهمی در دل سنگ و سندان بدی
ابا لشکری گشن و آراستهپر از گرز و شمشیر و پر خواسته
یکی ماه‌پیکر درفش از برشبابر اندر آورده تابان سرش
همی خواند بر شهریار آفرینازو شاد شد شاه ایران‌زمین
پس گستهم اشکش تیزگوشکه با زور و دل بود و با مغز و هوش
یکی گرزدار از نژاد همایبراهی که جستیش بودی بپای
سپاهش ز گردان کوچ و بلوچسگالیده جنگ و برآورده خوچ
کسی در جهان پشت ایشان ندیدبرهنه یک انگشت ایشان ندید
درفشی برآورده پیکر پلنگهمی از درفشش ببارید جنگ
بسی آفرین کرد بر شهریاربدان شادمان گردش روزگار
نگه کرد کیخسرو از پشت پیلبدید آن سپه را زده بر دو میل
پسند آمدش سخت و کرد آفرینبدان بخت بیدار و فرخ‌نگین
ازان پس درآمد سپاهی گرانهمه نامداران جوشن‌وران
سپاهی کز ایشان جهاندار شاههمی بود شادان دل و نیک‌خواه
گزیده پس اندرش فرهاد بودکزو لشکر خسرو آباد بود
سپه را بکردار پروردگاربهر جای بودی به هر کار یار
یکی پیکرآهو درفش از برشبدان سایهٔ آهو اندر سرش
سپاهش همه تیغ هندی بدستزره سغدی و زین ترکی نشست
چو دید آن نشست و سر گاه نوبسی آفرین خواند بر شاه نو
گرازه سر تخمهٔ گیوگانهمی رفت پرخاشجوی و ژگان
درفشی پس پشت پیکر گرازسپاهی کمندافگن و رزمساز
سواران جنگی و مردان دشتبسی آفرین کرد و اندر گذشت
ازان شادمان شد که بودش پسندبزین اندرون حلقه‌های کمند
دمان از پسش زنگهٔ شاورانبشد با دلیران و کنداوران
درفشی پس پشت پیکرهمایسپاهی چو کوه رونده ز جای
هرانکس که از شهر بغداد بودکه با نیزه و تیغ و پولاد بود
همه برگذشتند زیر همایسپهبد همی داشت بر پیل جای
بسی زنگه بر شاه کرد آفرینبران برز و بالا و تیغ و نگین
ز پشت سپهبد فرامرز بودکه با فر و با گرز و باارز بود
ابا کوس و پیل و سپاهی گرانهمه رزم جویان و کنداوران
ز کشمیر وز کابل و نیمروزهمه سرفرازان گیتی‌فروز
درفشی کجا چون دلاور پدرکه کس را ز رستم نبودی گذر
سرش هفت همچون سر اژدهاتو گفتی ز بند آمدستی رها
بیامد بسان درختی بباریکی آفرین خواند بر شهریار
دل شاه گشت از فرامرز شادهمی کرد با او بسی پند یاد
بدو گفت پروردهٔ پیلتنسرافراز باشد بهر انجمن
تو فرزند بیداردل رستمیز دستان سامی و از نیرمی
کنون سربسر هندوان مر تراستز قنوج تا سیستان مر تراست
گر ایدونک با تو نجویند جنگبرایشان مکن کار تاریک و تنگ
بهر جایگه یار درویش باشهمه رادبا مردم خویش باش
ببین نیک تا دوستدار تو کیستخردمند و انده‌گسار تو کیست
بخوبی بیارای و فردا مگویکه کژی پشیمانی آرد بروی
ترا دادم این پادشاهی بداربهر جای خیره مکن کارزار
مشو در جوانی خریدار گنجببی رنج کس هیچ منمای رنج
مجو ایمنی در سرای فسوسکه گه سندروسست و گاه آبنوس
ز تو نام باید که ماند بلندنگر دل نداری بگیتی نژند
مرا و ترا روز هم بگذرددمت چرخ گردان همی بشمرد
دلت شاد باید تن و جان درستسه دیگر ببین تا چه بایدت جست
جهان‌آفرین از تو خشنود باددل بدسگالت پر از دود باد
چو بشنید پند جهاندار نوپیاده شد از بارهٔ تیزرو
زمین را ببوسید و بردش نمازبتابید سر سوی راه دراز
بسی آفرین خواند بر شاه نوکه هر دم فزون باش چون ماه نو
تهمتن دو فرسنگ با او برفتهمی مغزش از رفتن او بتفت
بیاموختش بزم و رزم و خردهمی خواست کش روز رامش برد
پر از درد از آن جایگه بازگشتبسوی سراپرده آمد ز دشت
سپهبد فرود آمد از پیل مستیکی بارهٔ تیزتگ برنشست
گرازان بیامد به پرده‌سرایسری پر ز باد و دلی پر ز رای
چو رستم بیامد بیاورد میبجام بزرگ اندر افگند پی
همی گفت شادی ترا مایه بسبفردا نگوید خردمند کس
کجا سلم و تور و فریدون کجاستهمه ناپدیدند با خاک راست
بپوییم و رنجیم و گنج آگنیمبدل بر همی آرزو بشکنیم
سرانجام زو بهره خاکست و بسرهایی نیابد ز او هیچ کس
شب تیره سازیم با جام میچو روشن شود بشمرد روز پی
بگوییم تا برکشد نای طوستبیره برآرند با بوق و کوس
ببینیم تا دست گردان سپهربدین جنگ سوی که یازد بمهر
بکوشیم وز کوشش ما چه سودکز آغاز بود آنچ بایست بود